تبليغاتX
کافه مستند

کافه مستند

گفتگو با مهرداد زاهدیان؛ کارگردان فیلم مستند میدان بی حصار

نگاه تاریخی به انسان معاصر

گفتگو با مهرداد زاهدیان؛ کارگردان فیلم مستند میدان بی حصار

زاهدیان با کارگردانی فیلم هایی چون: تخت جمشید، ارگ بم، مسیح در جلفا، کرمان دل عالم، فارس فراسوی خیال، خاطرات روی شیشه، حلقه های فراموش شده و ... همواره ما را به دل تاریخی برده که فراموش شده و یا در حال فراموشی ست. فیلم " میدان بی حصار" نیز به بهانه ی میدان توپخانه که در حدود هفتاد سال مرکز تهران بوده است؛ به مرور حوادثی می پردازد که تاریخ معاصر ایران را شکل داده اند؛ فیلمی که ساختش دو سال زمان برده و برای کارگردانش تندیس بهترین فیلم و پژوهش از جشن خانه سینما، جایزه بهترین فیلم از دومین جشنواره سینما حقیقت و جشنواره فیلم تهران را به ارمغان آورده است.

موضوع اغلب کارهای شما در ارتباط با تاریخ است؛ از چه زاویه ای به تاریخ نگاه می کنید؟ و بر چه اساسی موضوع کارهایتان را انتخاب می کنید؟

چند چیز همراه همدیگر اتفاق می افتد برای انتخاب موضوع؛ یکی تعلق خاطر به موضوع ست؛ مثلا زمانی که من دانشجوی عکاسی بودم، خیلی کمتر به عکاسی اجتماعی گرایش داشتم. از طرفی گاهی در جریانی قرار می گیرم که باید آن موضوع را کند و کاو کنم. مثلا در حال حاضر درگیر پروژه ای هستم به نام قهرمانان ملی، که بیشتر یک نگاه اجتماعی درونش نهفته است تا یک نگاه تاریخی. اما در مورد تاریخ، فکر می کنم در گذشته ما جریانی وجود دارد که درست درک نشده و موجب بیماری شده که همچنان هم ادامه دارد. در حال حاضر با توجه به تنوع ایده ها و باز شدن مرزهای فرهنگی و کثرت رسانه ها، آن انحصار فهم سنتی شکسته شده و این یک چالش عمیق را ایجاد کرده است. آن بیماری الان به شکل حادی نمود پیدا کرده. در نتیجه شاید اگر نقبی به گذشته بزنیم درک روشن تری از وضعیت حالمان داشته باشیم. این آن چیزی ست که باید در گذشته جستجو و عیانش کرد. فکر نمی کنم در واقع اتفاقات، تحلیل ها و برخوردهای ما به یکباره شکل گرفته باشند؛ بلکه ناشی از یک پارادایمی در ذهن ما از گذشته است تا امروز. حالا اگر من به دنبال تاریخ می روم، دنبال این یک مسئله اش هستم. به طور معمول ما با دو رویکرد به تاریخ نگاه می کنیم؛ یا افسوس روزگاران رفته را می خوریم و یا با یک نگاه منتقدانه برخورد می کنیم. ولی هیچگاه این طور فکر نمی کنیم که امروزی که ما در آن ایستاده ایم، محصول همان اتفاقاتی است که از گذشته می آید. ما در واقع محصولی را که از گذشته به دوش گرفته ایم، حمل می کنیم تا به نسل های بعد منتقلش کنیم و اگر احتمالا پشت ما زخمی می شود، هرگز نگاه نمی کنیم که کدام قسمتش بوده که ما را زخمی کرده. من گاهی پیش خودم فکر می کنم که آیا ما روال منطقی همان نسلیم ...

یا دچار انقطاع تاریخی هستیم.

بله. نگاه من در ابتدا یک نگاه افسوس خوار و تاسف بار است؛ که چطور می توانستیم مثلا آن نقوش بی نظیر تخت جمشید را خلق کنیم و الان با این وضعیت تهوع آور معماری روبرو باشیم. چطور می شود که ما به این جا می رسیم؛ این اتفاق را باید کشف کنیم. این دقیقا آن چیزی ست که من از تاریخ می خواهم. والا نه نگاه تقدس گرایانه دارم و نه آن را به استحضا می گیریم. 

و این جا تاریخ برای شما بهانه ای می شود برای کندوکاو لایه های فراموش شده گذشته، همرا با نقد امروز.

بله و این که خودمان را ببینیم. یا فرض بکنیم اگر بیماری وجود دارد، این بیماری از کجا شروع شده و در طول زمان چه شکل و شمایلی پیدا کرده تا به ما رسیده. در آن صورت یک روز به آن نتیجه خواهیم رسید که می شود به خودمان بدون تعارف های متداول و واقع بینانه تر خودمان را در آیینه ببینیم.

با همین نگاه ساخت فیلم را آغاز کردید؟

به هر حال وقتی ما دنیا را می بینیم؛ از زاویه نگاه خودمان می بینیم. از این جهت باورم این است که ما هیچ چیزی به عنوان مستند صرف نداریم. در یک موضوع حتی بدون هیچ دخالتی، دخل و تصرفی صورت می گیرد. وقتی با یک ماجرا روبرو می شویم، این از فیلتر ذهنی من می گذرد و آن قسمتی را می بینم که برایم جذابیت دارد. من طوری می بینم که ذهنم تربیت شده؛ البته سعی و تلاشم را می کنم که زاویه های دیگری را هم تجربه کنم و در موقعیت و چشم اندازی دیگری قرار بگیرم؛ ولی در آخر باز با مولفه های من است که فیلم پیش می رود.

مو ضوع ساخت مستندی درباره میدان توپخانه از کجا برایتان شکل گرفت؟

موضوع به من سفارش شد. من هم روی آن تعمق کردم و دیدم که این ظرفیت لازم را برای یک فیلم خوب دارد. امروزه متاسفانه میدان فاقد هرگونه هویت است و به یک پاساژ تبدیل شده. میدانی که صبح به صبح مردم می آیند و از آن جا به نقاط دیگر شهر توزیع می شوند. در نتیجه باید ظرفیت های دیگری هم از میدان مورد مطالعه قرار می گرفت. من کار سختی را شروع کردم برای جمع آوری منابع تصویری متعدد و ...

یعنی با همان نگاه به تاریخ، این جا میدان مورد بررسی قرار گرفت؟

بله، کاملا درست است. در اصل فکر نکردم که این فیلمی است درباره میدان توپخانه؛ من در واقع داشتم به انسان معاصر نگاه می کردم؛ که مصداق تصویریش می شد میدان توپخانه. جستجو بر همین اساس آغاز شد. اطلاعاتی را باید جمع می کردم که میدان چه سرنوشتی داشته، چه اتفاقاتی در آن افتاده. این ها باید کنار هم گرد می آمدند و مورد تحلیل قرار می گرفتند.

پلات را از ابتدا طراحی کرده بودید؟

نه در این فیلم، در تمام کارهایم ابتدا محور فیلم را مشخص می کنم. یعنی این که من می خواهم چه بگویم. طبیعی است که نمی خواستم درباره معماری میدان توپخانه حرف بزنم. هنگامی که این محور مشخص شود، می دانم که در چه مسیری باید حرکت کرد؛ بدون این که برایم مشخص باشد کرانه هایش کجا می تواند باشد. بعد شروع می کنم هر آن چه را که مربوط به این محور است را روی میز می چینم. خب در همین جستجوها گاهی اوقات ارتباطاتی برقرار می شود که چیزهای جدیدی را وارد کار می کند. به طور مثال پیش از شروع کار اصلا در ذهنم نبود که ممکن است ملک الشعرا بهار درباره میدان توپخانه شعر گفته باشد. همین مسئله خطی بود که در فیلم من را به سمت زندان و شعر برد. در طول کار متوجه شدم که این قصه ها نیستند که ماجرا را پیش می برند؛ لازمه اش دوره های مختلف میدان هم بود. ولی این ها از یک جنس نبودند. به نظرم رسید که اگر ما قصه مان را با هم پیش ببریم ترتیب زمانی و ارتباط را بهم ریخته ایم؛ ولی اگر ما بیننده را متوجه تغییر بناها بشود، می تواند این تغییر را درک کند. به همین دلیل من ابتدا نمی خواستم بحث ساختمان را مطرح کنم که مثلا طول و عرض میدان چقدر است و ... اما متقاعد شدم که این ضروری ست.

برای استفاده از تصاویر آرشیوی و عکس ها، با حجم گسترده ای که در فیلم از آن استفاده شده؛ برای تحقیقاتتان چه مسیری را طی کردید؟

بسیار سخت و مشکل این راه طی شد. ما با این که می خواهیم همه چیزمان نظام بندی شده باشد، اما باز از یک آشفتگی در دسته بندی اطلاعاتی رنج می بریم. به عنوان نمونه، در یک سال هایی فیلم آرشیوی از میدان یا نیست و یا جایی ذخیره و نگهداری نمی شود. ما نمی توانیم به یک کتابخانه برویم و بخواهیم هر چه موضوع راجع به تهران و یا میدان توپخانه را دارند، در اختیارمان قرار دهند. چنین اتفاقی نمی افتد. باید زیر خاک را زیرو رو کرد تا به کمترین اطلاعاتی رسید. ما متاسفانه روند درست آرشیو کردن نداریم. از سویی دیگر با یک انحصار طلبی هم روبرواییم؛ که مشکل را صد چندان می کند. یعنی اگر من فلان منبع، فیلم و یا عکسی را دارم؛ آن را به کسی نمی دهم. با این ملاحظات، اطلاعات ذره ذره جمع می شود تا این قطعات کوچک کنار هم قرار بگیرند. من صرفا روایت تاریخی نمی کنم. با استفاده از آن قطعات شکسته، قرار است فرم ظرف خودم را بدهم.

شناسنامه فیلم: پژوهشگر و کارگردان: مهرداد زاهدیان/ تصویربردار: عباس صاحب، رضا تیموری/ تدوینگر: وحید باقرزاده/ گویندگان: بهزاد فراهانی، شهرام درخشان/ مدیرتولید: شهنام صفاجو/ تهیه کننده: مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی/ 40 دقیقه

این گفت و گو ابتدا در شماره ۱۱ نشریه روزانه جشنواره فیلم فجر منتشر شده است.

+ نوشته شده در  87/11/21ساعت   توسط  

گفتگو با مهدی طرفی؛ کارگردان فیلم مستند سینما آزادی

 

پرده نقره‌ای سينمای كوچك شهر ما

گفتگو با مهدی طرفی؛ کارگردان فیلم مستند سینما آزادی

 

فیلم های تکاپو، ارتباط ایرانی، فتیشیسم و ... از جمله ساخته های طرفی ست که تاکنون جوایزی را نیز از جشنواره های مختلف برای آن ها  بدست آورده است. او در فیلم "سینما آزادی" سرگذشت یک سینما در شهری مرزی را از سال ۱۳۴۷ تاکنون موضوع فیلم خود نموده است.

فکر می کنم اهل جنوب باشید.

بله، من اصلاتم سوسنگرديست و اكثر خويشاوندانم در اين شهر زندگي مي‌كنند.

پس کاملا با سینما آزادی آشنا بودید.

درسته، سينما آزادي و مالكش را از همان كودكي مي‌شناختم. در سال ۱۳۸۲ سيد طالب نقيب صادات، مالک سینما را مريض روي ويلچرش ديدم که به اداره فرهنگ و ارشاد آمده بود براي گرفتن تغيير كاربري سينما آزادي؛ كسي سينما را نمي‌خريد و مي‌گفتند سينما سود نداره. اما سيد طالب مجبور بود سینما، خانة آرزوهایش كه ۴۰ سال تنها دلخوشيش بود را بفروشد تا دردش را درمان كند. آن موقع بود كه تصميم گرفتم در مورد سيد طالب و تنها سينمای این شهر كوچك مرزنشين فيلم بسازم. چند جلسه با سيد صحبت كردم؛ اما او ديگر كور و زمين گير شده بود و نمي‌توانست با من همكاري كند و پس از مدتی هم خبر مرگ او را شنیدم.

از ساخت فیلم پشیمان نشدید؟

نه، این مسئله مصمم ترم هم کرد. رفتم و بارها پای حرف مردمی نشستم؛ که همه خاطرات تلخ و شيرينشان در كنار سينما آزادي گذشته بود؛ كه حالا براي هميشه تعطيل شده. در هنگام تحقيق فهميدم كه فيلم هاي بزرگ تاريخ سينماي جهان و ايران در طول اين ۴۰ سال روي پردة نقره‌اي سينماي كوچك اين شهر نقش بسته. مردم عشاير عرب روستاهاي اطراف، زنان و مردان و بچه‌هایشان به سينما مي آمدند تا فيلم ببينند. نقش سينما آزادي در زندگي مردم آن مناطق عرب نشين با فرهنگ خاص خودشان رقبتم را براي ساخت اين فيلم بيشتر كرد.

طرح یا فیلمنامه هم نوشتید؟

بله، فيلمنامه‌اي از سرگذشت سينما آزادي و مالكش. سيد فوت كرده بود و تصميم گرفتم كه روح او را با نريشن راوي فيلم كنم؛ تا سينما آزادي و سرگذشتش را روايت كند. روايتي مستند از اتفاقاتي تلخ و شيرين كه واقعاً در اين ۴۰ سال به وقوع پيوسته بود. سكانس‌هاي فلاش بك فيلم را بازسازي كردم و با مصاحبه‌هاي گزارشي از مردم شهر و روستا، خط مستند فيلم را حفظ كردم. فلاش بك‌هايي كه در فيلم مي‌بينيد، گذشتة آدم هايي بود كه جلوي دوربين از خاطراتشان گفته اند. حرف هاي مردم کاملا مستند و حتي دكوپاژ شده بود؛ كه خودشان كارگرداني كرده بودند. ‌سينما آزادي تنها خاطرة شيرينی بود كه در ذهن پيرمردها و پيرزن‌هاي سوسنگرد و روستاهایش باقيمانده كه در آن زندگي مي‌كردند.

خانواده سید طالب در جریان ساخت فیلم قرار داشتند؟

بله؛ اما خانوادة سيد طالب در تهران ساكن بودند و ارتباط با آنان خيلي سخت بود؛ چون درگير مشكلات خودشان بودند و نمي‌توانستند با من همكاري كنند.

در چه شرایطی و از چه زمانی ساخت فیلم را شروع کردید؟     

به دليل مشكلات شخصي ۵/۳ سال بود كه فيلم نساخته بودم. سينما آزادي دغدغه ای بود كه دوباره فيلم ساختن را شروع كنم. قضية مالي فيلم بزرگترين مشكلي بود كه با آن دست و پنجه نرم مي‌كردم. مشكلي كه همة فيلمسازان با آن مواجه‌اند. حوزة هنري خوزستان حامي من شد تا این فیلم را بسازم. ۲۰اسفند سال ۸۵اولين مرحلة تصويربرداري آغاز شد. همة بودجة فيلم در اولين مرحله، كه بازسازي صحنه‌هاي قبل از انقلاب بود خرج شد. تقريبا ۷۰٪ فيلم تمام شد؛ اما ديگر هيچ پولي نداشتيم. با همراهی تهيه كننده‌ام هزينة متمم به فيلم تعلق گرفت تا ادامة تصوير‌برداري بعد از ۵ ماه وقفه به اتمام رسيد. در اين مدتي طولاني فريد دغاغله به بهترين شكل با ايده‌هاي خلاقانه‌اي كه داشت فيلم را تدوين كرد و از نظر من ۵/۱ سال وقت گذاشتن ارزشش را داشت. فيلم خرداد ماه ۱۳۸۷ آماده شد.

فیلم را در سوسنگرد هم نمایش دادید؟

بله نمايش داديم و تأثير فيلم باعث شد ادارة كل فرهنگ و ارشاد اقدام به احياء دوبارة سينما آزادي كند و اين اتفاق بهترين جايزه‌اي بود كه در طول عمرم دريافت كرده‌ام. فيلم تأثير خيلي خوبي هم روي مردم گذاشت. همه از فيلم استقبال كردند. هنگام نمايش فيلم شاهد گرية بعضي از تماشاچي‌ها بودم؛ کسانی كه خاطرات سينما آزادي تنها خاطرة شيرين امروزشونه.

فیلم ساختن در مناطق دور افتاده نباید زیاد آسان باشد؛ درسته؟

متأسفانه در ايران اكثر امكانات و فرصت‌هاي كاري در تهران متمركز شده؛ اين سيستم خيلي عقب مانده و ابتدايست كه اكثر امكانات يك كشور در پايتختش باشد و اين ضعف است. خيلي خنده‌داره كه در كشورمان همه‌ چي يک دانه است، آن هم در تهران. پس ديگر هيچي برای شهرها و مناطق دور افتاده وجود نداره، چون نيست. فیلمسازی هم همین طور.

فیلم تازه ای را شروع نکردید؟

فیلم نه، اما در حال نوشتن فيلمنامه‌اي هستم به نام سگ ها؛ اقتباس از قصة كوتاه خودمه، می خواهم با فضایي كاملاً مستند گونه اين فيلم را بسازم. همین طور در حال تحقيق براي ساخت یک فیلم درباره يكي از مشاهير عرب معاصر خوزستان هستم به نام "دعير البستان".

شناسنامه: تصویربردار و کارگردان: مهدی طرفی/ تدوینگر: فرید دغاغله/ موسیقی: مهدی جابرزاده/ صدابردار: ضیا حالتی/ مدیرتولید: ایوب حروانی پور/ تهیه کننده: حوزه هنری خوزستان/ ۳۰ دقیقه

این گفت و گو ابتدا در شماره ۶ نشریه روزانه جشنواره فیلم فجر منتشر شده است.  

+ نوشته شده در  87/11/16ساعت   توسط  

تکه هایی از واقعیت

 

مروری کوتاه بر فیلم های مستند بخش نمایش ویژه بیست و هفتمین جشنواره فیلم فجر

تکه هایی از واقعیت

  

 جنگ عليه دموكراسی/ The War on Democracy                           

كارگردانان: جان پيگلر و كريستوفر مارتين، محصول ۲۰۰۷ استراليا و انگلستان، ۹۴ دقيقه

نقش و تأثير نيم قرن دخالت آمريكا در سياست خارجي كشورهاي آمريكاي لاتين، موضوع فيلم مستند روزنامه‌نگار و برنده جايزه خبرنگاري، جان پيگلر است. او دو سال را صرف ساخت فيلم كرده و به بهانه موضوعش با هوگو چاوز، تعدادي از مديران سابق سازمان سيا، يك راهبه آمريكايي و ... به گفت‌وگو پرداخته است. پيگلر و همكارش مارتين، با استفاده از تصاوير آرشيوي دهه 50 به بعد روند نابودي آزادي و دموكراسي در آمريكاي لاتين را بررسي مي‌كند.

 هنوز زنده: فيلمي درباره كيشلوفسكي/ Still Alive – A Film about Kieslowski

كارگردان: ماريا مارز، كوچانوويچ، محصول ۲۰۰۶ لهستان، ۸۱ دقيقه

يك مستند پرتره درباره خالق سه رنگ «آبي»، «قرمز»، «سفيد» كريستف كيشلوفسكي. حالا بعد از نزديك به ۱۰ سال از مرگ او، همكاراني چون: ژوليت بينوش، زانوسي، وندرس، ايرنه ژاكوب، سوبولفسكي و ... در مقابل مارز و كوچانوويچ از شاگردان كيشلوفسكي نشسته‌اند تا از خاطرات سينمايي و ... كيشلوفسكي بگويند. زندگي و آغاز ساخت فيلم‌هاي دانشجويي و مستند، تحصيل در مدرسه سينمايي لورز، فيلم‌هاي سينمايي و ... در لابه‌لاي قسمت‌هايي از فيلم‌هاي كيشلوفسكي، تصاوير آرشيوي و عكس‌ها مي‌آيند و مورد تحليل قرار مي‌گيرند.

 ر.ف. ك بايد بميرد/ RFK Must Die

نويسنده و كارگردان: شين اوساليوان، محصول ۲۰۰۷ انگلستان، ۱۲۹دقيقه

اوسالين، يك متخصص هيپنوتيزم، اولين شاهد و چند نفر ديگر را پاي دوربينش نشانده تا روايتگر دوباره ترور كندي باشند. صحنه ترور بازسازي شده و با نگاهي دوباره به اسناد و مدارك و استفاده از تصاوير آرشيوي، قرار است در چهار بخش بفهميم چه كسي كندي را ترور كرده است. فيلم از لحاظ فرمي، مستندهاي دهه ۶۰را به ياد مي‌آورد و حرفي نو براي بازگويي ندارد؛ هر چند بخشي از جذابيتش را مديون مضمون و نشان دادن اسناد و تصاوير آرشيوي است.

 دردسر گاو/ Bull Trouble

كارگردان: مارين مك كئين، محصول ۲۰۰۵ آمريكا، ۵۲ دقيقه

يكي از خطرناك‌ترين و در عين حال هيجان‌انگيزترين ورزش‌ها، سوژه دردسر گاو است: گاوسواري. فيلم‌ساز در طول يك سال از ساخت فيلمش، سه كابو، يك سرخ‌پوست و يك گاو را انتخاب كرده و دنبال مي‌كند؛ تا گاوسواري، اين ورزشي كه روز به روز بر شمار علاقه‌مندان و تماشاگرانش اضافه مي‌شود را بررسي كند. گاوسواري از محبوب‌ترين ورزش‌هاي بومي آمريكاست كه خاستگاه، رشد آن و ... در فيلم مورد تحليل قرار مي‌گيرد. مك كيئن در كنار استفاده از تصاوير هيجان‌انگيز گاوسواري، با استفاده از ترانه‌هاي هنك ويليام فرسوم، اسپرينگستين، لايل لاوت و ... بر جذابيت فيلمش افزوده است.

 چامسكي و شركاء/ Chomsky and company

كارگردان: اليويه آزام، دانيل مِرمِه، محصول ۲۰۰۸فرانسه، ۱۲۶دقيقه

نوام چامسكي، پرفسور زبان‌شناس كه كتاب و مقاله‌هاي متعددي را درباره زبان‌شناسي، فلسفه، سياست و ... نوشته و با نظريه‌هاي انقلابي‌اش، سال‌هاست براي برقراري آزادي، عدالت و دموكراسي تلاش مي‌كند، از بزرگ‌ترين روشنفكران حال حاضر دنياست. نوشته‌ها و تأثير گسترده و وسيع چامسكي بر ديگر انديشمندان دنيا، بهانه سفرهاي بسيار دو روزنامه‌نگار فيلم‌ساز شده، تا از جهات مختلفي كشفي نو درباره چامسكي باشد و او را با پرسش‌ها و چالش‌هاي تازه‌اي روبه‌رو كند.

 شهروند هاول/ Citizen Havel

كارگردان: ميروسلاو يانك، محصول ۲۰۰۸چك، ۱۱۹دقيقه

در سال ۱۹۹۲چكسلواكي روزهاي بحراني را پشت سر مي‌گذاشت. در همين سال اين كشور تقسيم شد تا دو كشور چك و اسلواكي به صورت مستقل شكل بگيرند. در اين ميان واسلاو هاول نمايشنامه‌نويس، شاعر و از هواداران گروه رولينگ استونز و رهبر انقلاب مخملي، نخستين رئيس‌جمهور پس از انقلاب جمهوري چك شد. همين زمان بود كه دوست فيلم‌سازش از پيش از انتخابات تا سال ۲۰۰۳همراه هاول شد تا تصاويري صميمي و حتي محرمانه را ثبت كند. هاول سال‌ها در سياست و زندگي روزمره در مركز توجه جهاني قرار داشت و اين مستند بخشي از همان تصاوير ضبط شده است.

 ديدگاه‌ها، همه چيز درباره سينماي آلمان/ Eye To Eye – All About German Film

نويسنده و كارگردان: ميشائيل آلتن و هانس هلمات پرنيزلر، محصول ۲۰۰۸آلمان، ۱۰۶دقيقه

هلمات و آلتن با سابقه مديريت موزه فيلم برلين و نقد سينما، علاقه قديمي خود را اين بار در فيلم مستندشان پي‌گيري كرده‌اند؛ گشت و گذار در گوشه و كنار تاريخ سينماي آلمان. به اين بهانه، فيلم آثار مختلف و متفاوت سينماي آلمان را نقد و تحليل مي‌كند و به پاي حرف‌هاي چهره‌هايي چون: ويم وندرس، دوريس دوريه، آندرآس دِرِسن، دومينيك گراف، تام تيكور و ... مي‌نشيند تا هويت ملي را در سينماي آلمان جست‌وجو كند. يك مستند درباره عشق به سينما، كه حس تماشاي دوباره فيلم‌هاي كلاسيك را زنده مي‌كند.

 قلب پنهان/ Hidden Heart

نويسنده و كارگردان: كريستينا كارر، ورنر شوايتزر، محصول ۲۰۰۸سوئيس، آلمان، ۹۵دقيقه

اولين جراحي موفق پيوند قلب انسان در دسامبر ۱۹۹۶توسط دكتر كريستان برنارد جهان را شگفت‌زده كرد. عمل جراحي در كيپ تاون آفريقاي جنوبي انجام شده بود و موجب شد برنارد در سراسر دنيا به چهره‌اي مشهور بدل شود. ۲۴سال بعد، آپارتايد خاتمه يافت و دوران سخت تبعيض‌نژادي در آفريقاي جنوبي تمام شد. در سال ۲۰۰۱برنارد كه روزهاي آخرين عمر را سپري مي‌كرد، رازي را فاش كرد. او در گفت‌وگو با مطبوعات از پزشكي آفريقايي به نام دكتر هاميلتون ناكي نام برد كه در موفقيت جراحي سهمي برابر داشته و همكار او بوده است؛ اما تبعيض نژادي موجب شده تاكنون اسمي از او برده نشود. «قلب پنهان»، طغيانگري، بي‌عدالتي و دو مرد را روايت مي‌كند و با گفت‌وگو با شاهدان و استفاده از منابع تصويري به تعقيب اين جريان پرداخته است.

 منتقد/ Il Critic

كارگردان: كلبرمندوكافيلو، محصول ۲۰۰۵برزيل، ۷۵دقيقه

كافيلو هم فيلم‌ساز است و هم منتقد؛ حالا در فيلمش اختلاف نظرهاي قديمي بين هنرمندان و منتقدان در مورد سينما را موضوع مستندش قرار داده است. ۷۰منتقد و كارگردان از سال ۱۹۹۸تا ۲۰۰۷در برابر كافيلو نشسته‌اند و از كشمكش‌هاي ميان هنرمند، اثر هنري، مخاطب و ... مي‌گويند. هفت سال صرف جمع‌آوري اين نظرات در برزيل، آمريكا و اروپا شده تا شاهد مستندي جذاب باشيم.

 زندگي نيم‌بها/ Half Value Life

كارگردان: اكاسادات، محصول ۲۰۰۸افغانستان، ۲۵دقيقه

مستندي كوتاه درباره ماريا بشير؛ روايت شجاعت يك زن براي مبارزه در راه احقاق حقوق زنان. ماريا بشير نخستين زن رئيس پليس دادستاني هرات، از سوي افرادي مسلح تهديد مي‌شود. او در ژوئن 2006 از بمب‌گذاري در منزلش جان سالم به درد مي‌برد. ماريا اما مي‌خواهد مقاومت كند. «زندگي نيم‌بها» گوشه‌اي از زندگي زني است كه به دنبال راهي مي‌گردد تا در كنار كار در خانه، كارهاي اجتماعي‌اش را هم ادامه دهد.

 زاويه مقابل ـ عصيان فيلم‌سازان/ Reverse shot – Rebellion of the Filmmakers

كارگردان: دومينيك وسلي، محصول ۲۰۰۸آلمان، ۱۱۸دقيقه

پس از صدارت آدناء، سينماي نوين آلمان شكل مي‌گيرد. بنيان‌گذاران اين سينما، فيلم‌سازان پس از جنگ را شكل دادند و در مقابل قراردادهاي كهنه سينما ايستادند. وسلي در زاويه مقابل ... با نگاهي مكاشفه‌آميز، اين دوره مهم تاريخ سينماي آلمان، شخصيت‌هاي اصلي دهه ۷۰و بستر موفقيت‌ها و شكست‌هايشان را بررسي مي‌كند. فيلمي كه در كنار پرداختن به سينما، دوستي، مرگ، پيروزي و يك نسل را به تصوير درمي‌آورد.

 رنگ زيتون/ The Colour of Olives

كارگردان: كارولينا ريواس، محصول مكزيك و فلسطين، ۹۸دقیقه

كرانه باختري رود اردن؛ خيابان‌هايي پر از سربازان مسلح، ديوارها و ... هاني آمر با همسرش منيرا و شش فرزندش حاضر به ترك دهكده ماشا، زادگاهشان نيستند و در محاصره ديوارهايي كه اسرائيل ساخته است، روزگار مي‌گذرانند. «رنگ زيتون» روايت زندگي است. زندگي در ميان پاسگاه‌هاي ايست بازرسي، حصارهاي الكتريكي و خانه‌اي كه تك‌افتاده و رها شده است.

 زندگي بدون جويس/ Day without Joyce

نويسنده و كارگردان: آگوستين تايپا، آناسولر، محصول ۲۰۰۷مكزيك، ۶۳دقيقه

بيل فيلم‌ساز آماتوري است كه به همراه جويس هارتزل، نامزدش، به ديدار ويليام پاركر كه در معادن آنگانگئو در ميچو آكان مكزيك كار مي‌كند، مي‌روند. جويس مجذوب منطقه مي‌شود و عكاسي‌اش را آغاز مي‌كند. بيل هم خاطرات روزانه‌اش را مي‌نويسد و فيلم‌برداري مي‌كند. «زندگي بدون جويس» در كنار هم قرار گرفتن همين فيلم‌ها و عكس‌هاي قديمي است كه داستان زندگي بيل و جويس را روايت مي‌كنند. فيلم روايت دو عاشق است كه گويي ديگر مرگ هم نمي‌تواند جدايشان كند.

این یادداشت ابتدا در شماره ۵ نشریه روزانه جشنواره فیلم فجر و سایت پیک مستند منتشر شده است.

+ نوشته شده در  87/11/15ساعت   توسط  

گفت و گو با مهدی بمانی؛ کارگردان فیلم مستند نسیم مولیان

 

پند زمانه

گفت و گو با مهدی بمانی؛ کارگردان فیلم مستند نسیم مولیان

 

عبداله رودکی، شاعر بزرگ پارسی گوی و وقایعی که از آغاز قرن بیستم میلادی به احیای دوباره اش منجر گردیده، موضوع فیلم مهدی بمانی است. او حالا سال هاست در تاجیکستان زندگی و به فیلمسازی مشغول است. نسیم مولیان در دومین جشنواره سینما حقیقت و بیست و هفتمین جشنواره بین المللی فیلم فجر به نمایش در آمده است.

 موضوع ساخت فیلم از کجا شروع شده؟

از  سال ۲۰۰۳ سفرهاي من به كشور تاجيكستان شروع شد. از همان لحظه ورود به فرودگاه دوشنبه وقتي دوست عزيزم سعداله به استقبال من آمده بود، بدون اين كه تا آن روز همديگر را ديده باشيم با زبان شيرين تاجيكي پرسيد  آقاي مهدي شما هستيد. شوري مملو از عشق به زبان مادريم در من شکل گرفت. مانند كسي كه تازه به يك گنج رسيده و نمي داند كه چگونه بايد سهم خود را از اين گنجينه بگيرد شروع به جمع آوري موضوعاتي كردم كه بي شك هر كدامشان ارزش خاص خود را داشت. با دستي پر، سفر ۱۵ روزه ام به اتمام رسيد؛ اما تاجيكستان مكاني شد كه هر وقت به ايران بر مي گشتم دلم سخت براي ديدار دوباره اش مي طپيد. تا سال ۲۰۰۶ چندين بار به آن جا سفر كردم تا اين كه به اين نتيجه رسيدم در اين سفرهاي كوتاه نمي توانم طرح ها و ايده هايم را آن طور كه بايد عملي كنم. با همسرم تصميم گرفتيم براي مدتي در تاجيكستان زندگي كنيم؛ يک برنامه شش ماهه ريختيم كه اين برنامه ۶ ماهه سه سال است كه به درازا كشيده. زبان مادري مهمترين دغدغه ما در آثارمان بود. چند طرح و ايده براي كار مستند آماده شد. يك روز از مركز گسترش سينماي مستند تجربي با من تماس گرفتند و پرسيدند در رابطه با رودكي ايده اي دارم و من گفتم اتفاقا داريم روی همين موضوع كار مي كنيم. صحبت هاي اوليه تلفني انجام شد و ما طرح را براي مركز فرستاديم و حمايت آقاي آفريده باعث شد تا ما به هدف به تصوير كشيدن ايده امان در خصوص پدر شعر فارسي دست پيدا كنيم.

با چه پرسش و هدفی تصمیم گرفتید درباره رودکی فیلم بسازید؟

هدف من بيان زندگي نامه رودكي نبود؛ اين كه رودكي آيا كور مادرزاد بود يا بعدها او را كور كردند و یا خيلي از مطالبي كه بارها راجع به آن خوانده ایم. می خواستم زواياي پنهان احياي دوباره اين شاعر پارسي گو را در زادگاهش پيدا كنم. مطالبي كه من تا آن روز در هيچ كتابي حد اقل در ايران نخوانده بودم. می خواستم كه بگوييم چگونه رودكي، شعر و زبان او در طول هزاران سال كه فرهنگ، ادب و شعر فارسي مورد تاخت و تاز در فرا رود قرار گرفت، زنده ماند و چگونه:

زمانه پندي آزاد وار داد مرا               زمانه را چو نكو بنگري همه پند است

این ها بهانه ای بود برای ساخت كاری متفاوت از نظر ساختار و تكنيك؛ فيلمی متفاوت از چند مستندي كه تا به حال در تاجيكستان ساخته شده بود.

بر اساس تحقیقاتتان تصویربرداری را شروع کردید یا چهارچوب کار را مشخص کرده بودید؟

بعد از تحقيق، همسرم به نگارش فيلمنامه مشغول شد و طي ۳۰ روز نگارش فيلمنامه انجام شد. ما با فيلمنامه كار را شروع كرديم؛ ولي در دل كار فهميدم كه خيلي از واقعيت ها را ما در حين فيلمبرداري كشف مي كنيم و ناگهان همه چيز به هم ريخت. وقتي در دل كوهستان، در چهار پنج هزار كيلومتر دورتر از مركز ايران، با مردم روستايي روبرو شدم كه رودكي را بهتر از من مي شناختند و به شيوايي شعر رودكي بعد از هزار و صدسال سخن مي گفتند؛ ديگر فيلمنامه و چارچوب هاي كلاسيك جايي نداشت. در حقيقت تحقيق و فيلمنامه اوليه فقط ده درصد از كاري را كه مي بينيند در بر گرفت. من ۲۰ روز در زادگاه و آرامگاه رودكي تصویربرداری کردم و بعد به دوشنبه برگشتيم و دوباره تحقيق را از سر گرفتم.

تحقیق هم که تمام نشدنی است.

بله، كار سختي بود. خيلي از متريال و عكس هاي آرشيوي را ما مجبور شديم از مسكو جمع آوري كنيم. فكر كردم يک جايي بايد كار را ببندم و به همين مقدار تحقيق و تصوير بسنده كنم. اين كار پایانی نداشت و حقايقي ديگر را براي ما روشن كرده بود كه در قالب اين كار نمي گنجيد. تا آن روز حدود ۶۰۰ دقيقه متريال داشتم و بستن كار با مدت زمان ۴۳ دقيقه واقعا دشوار بود.

بخشی از ویژگی کار، موسیقی فیلم است. موسیقی کار چگونه شکل گرفت؟

موسيقي فيلم به كمك  طالب خان شهيدي، بهترين دوستم، که يكي از مشهورترين آهنگسازان شوروي است ساخته شد. ايشان در جریان توليد فیلم بود و وقتي فیلم را مي ديد گفت که می خواهد براي اين كار موسيقي بنويسد. در بودجه کار، موسيقي اورجينال ديده نشده بود. ايشان قبول كرد موسيقي را در كنار ساير پروژه هاي خودشان در مسكو اجرا و ضبط كنند و من خوشحالم كه در يك اركستر با ۱۲۰ نوازنده بخش هاي مهمي از موسيقي اين كار نواخته شد. اين فوق العاده بود و براي خودم باور نكردني.

کل فیلم در تاجیکستان است؟

بله، تمام فيلم در تاجيكستان و در شهرهاي دوشنبه، پنجه كنت، و روستای پنج رود حوالي سمرقند تصوير برداري شد.

ساختش چقدر زمان برد؟

از اولين روز فيلمبرداري تا اولين اكران خصوصي  حدود ۹ ماه طول كشيد.

 شناسنامه: تصویربردار، تدوینگر، کارگردان: مهدی بمانی/ فیلمنامه: مهری گرمیر/ موسیقی: طالب خان شهیدی/ صدابردار: صالح رجب/ تهیه کنندگان: مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی، بمانی/ ۴۳ دقیقه

این گفت و گو ابتدا در شماره ۴ نشریه روزانه جشنواره فیلم فجر منتشر شده است.

+ نوشته شده در  87/11/14ساعت   توسط  

گفتگو با محسن رمضانزاده؛کارگردان فیلم مستند این خانه روشن است

 

با خشم به گذشته نگاه نکنیم

گفتگو با محسن رمضانزاده؛کارگردان فیلم مستند این خانه روشن است

رمضانزاده تا کنون فیلم های کوتا داستانی: مرخصی، در سایه حصارهای خشتی، یادگاری و ... و مستندهای روشنان، به سوی درخت زندگی و ... را ساخته است. او در مستند بلند " این خانه روشن است" به کتابخانه ملک و واقف آن، حسین ملک که از بزرگترین واقفان کشور بوده است، پرداخته.

پیش از ساخت فیلم،  با کتابخانه ی ملک و موسس آن آشنا بودید؟

به دلیل مشهدی بودنم به طبع حاج‌ حسین آقا و خدمات وی برایم نا آشنا نبود. گرچه در طول تحقیق فیلم با ابعاد ژرفتری از شخصیت وی آشنا شدم و او را بهتر شناختم.

چرا این موضوع را برای ساخت انتخاب کردید؟

ایده فیلم سفارشی بود از طرف مؤسسه سرمایه‌گذار فیلم، كه البته از آن استقبال كردم و کار پژوهش را شروع کردیم. زیرا پژوهش درباره آن همسو با علایقم بود.

چه مدتی صرف تحقیق فیلم شد؟

از زمان طرح ایده و موضوع تا تحویل فیلم یكسال زمان صرف شد. البته این به معنی تولید بی ‌وقفه آن در این زمان نیست. در طول پروژه وقفه‌هایی پیش می‌آمد كه اجتناب ناپذیر بود و بایستی صبر می‌كردیم تا كار مجدداً ادامه یابد. تحقیق اولیه با توجه به موجود نبودن مدارك و اسناد درباره‌ی زندگی حاج حسین آقا، حدود سه ماه طول کشید.

تا چه اندازه ساختار و فرم کنونی فیلم مانند استفاده از فیلم و عکس آرشیوی، مصاحبه، نریشن و ... پیش از شروع کار مشخص شده بود؟

من بدون فیلمنامه کار را شروع کردم. زیرا اساساً امكان پژوهش كامل و دقیقی كه بتوان بر اساس آن فیلمنامه‌ای نوشت، میسر نبود. به ناچار در طول روند تولید، فرم كار شكل می‌گرفت. طبیعی است وقتی در هنگام تولید، فیلمنامه‌ی دقیق و از پیش طراحی شده‌ای در اختیار نداشته باشید، در زمان تصویربرداری امكان طراحی ساختار فیلم میسر نمی‌شود. در این شرایط براساس پلات كلی ماجرا و رخدادهایی كه در طول تصویربرداری به وقوع می‌پیوندد می‌توان ساختار كلی فیلم را طراحی كرد و یا بهتر بگویم از آشفتگی در ساختار بصری فیلم پرهیز کرد. اما با پیشرفت كار و دسترسی به منابع آرشیویی و غیره ... امكان ایده پردازی درباره‌ ساختار کار فراهم شد و رفته رفته فرم كار شكل گرفت.

و در نهایت هم به روند کنونی روایت موضوع در فیلم رسیدید.

در ابتدای پژوهش، محور موضوعی فیلم و زاویه دید فیلم طراحی شده بود و در طول تصویربرداری روایتی كه سنخیت بیشتری با مضمون اثر داشت، مشخص شد. مهمترین مرحله در انسجام دادن به روایت فیلم در مرحله تدوین انجام پذیرفت كه حاصل همفكری با تدوینگر فیلم جناب محمد ارژنگ است. آقای ارژنگ نقش تعیین كننده‌ای در سامان دادن به ساختار روایی فیلم داشت.

تولید فیلم در چه مدت زمانی انجام شد؟

حدود شش ماه، البته به صورت ناپیوسته.

این وقفه ها مشکلی ایجاد نمی کردند؟

در واقع با صدها مشكل همچون دیگر مشكلاتی كه بقیه همكارانم با آن مواجهه‌اند درگیر بودم که وقفه‌های پی در پی نیز به دلیل همین مشكلات بود و تنها بخشی از آن به تصویر كشیده شده است. گویا هر فردی كه مقابل دوربین قرار می‌گیرد بایستی فیلم مطابق با خواسته‌های وی پیش رود و برای تحقق این امر هركس شیوه‌ای خاص اختیار می‌كند. باز كردن گره‌هایی این چنین، كه گره‌گشایی هریك با دیگری متفاوت است، چالش اصلی مستند سازان در مرحله تولید است. توضیح این كه بنا نیست فیلم در حال ساخت، بیانگر اعتقادات تك تك افراد باشد؛ بلكه فکر می کنم فرصتی است كه هركس نظرش را بگوید. این فهم چنان ساختار به هم تنیده‌ و باستانی‌ای در افكارمان دارد كه راه پیدا كردن به اندرونی افكار و اندیشه افراد، گاه به ماه‌ها و سال‌ها وقت نیاز دارد و مواجه شدن با آن اجتناب ناپذیر و بسیار فرساینده و خسته کننده است.

فکر می کنید فیلم چه جذابیت هایی برای مخاطب خود خواهد داشت؟

نام فیلم اشاره به موضوعی دارد که به نظر من، مهمترین ویژگی فیلم در آن مستتر است. به عبارت دیگر، نگریستن به واقف بزرگی كه زمانی نه ‌چندان دور وی را فئودال نامیدیم و سعی در فراموشی خدمات ارزنده‌اش داشتیم، ما را به آن جا رسانده كه بایستی بازنگری جدی‌ای در اصلاح رفتار اجتماعی‌مان بكنیم. یكی از مؤثرترین ابزار برای رسیدن به این مقصود، تولید فیلم مستند است كه وقوع دوباره‌ی رخدادهای ناگوار را هشدار می‌دهد. تهیه و اكران آزادانه‌ی فیلم مستند می‌تواند در اعتلای رفتار توأم با خرد و به دور از احساساتی‌گری كه ریشه‌ای دیرینه درسرزمین‌مان دارد، مؤثر واقع شود. این خانه روشن است، كوششی است در نیل به این هدف با این امید كه دگر بار با خشم به گذشته ننگریم.

 شناسنامه: کارگردان: محسن رمضانزاده/ تصویربردار و تدوینگر: محمد ارژنگ/ صدابردار: علی نوری/ مدیر تولید: رضا مهرزاد/ تهییه کننده: محمد عبدالهی/ ۶۳ دقیقه

 این گفت و گو ابتدا در شماره ۳ نشریه روزانه جشنواره فیلم فجر و پایگاه خبری فیلم کوتاه منتشر شده است.  

+ نوشته شده در  87/11/13ساعت   توسط  

گفت و گو با وحید وحیدیان؛ کارگردان فیلم مستند زن شهر سوخته

 

شهر سوخته؛ نمادی از دنیای امروز

گفت و گو با وحید وحیدیان؛ کارگردان فیلم مستند زن شهر سوخته

 

وحیدیان متولد سال ۱۳۵۷ مشهد است. در دانشگاه نقاشی خوانده و تا کنون مستندهای باد و آتش، زخمه، دیزالو، نگین کویر و ... را ساخته است. او در مستند زن شهر سوخته، با نگاهی به آیین و کیش نخستین، زن را به عموان نمادی از باروری و زایش به تصویر در آورده است. 

 

علاقه تان به این موضوع برای ساخت فیلم از کجا می آید؟

موضوع زن از مدت ها پیش ذهنم را مشغول کرده بود و در باره آن تحقیق می کردم. در این میان سفرهای عکاسی به مناطق باستانی مختلف ایران داشتم، که آن ها را با موضوع مورد نظرم بی ارتباط نمی دیدم. قدمت پنج هزار ساله شهر سوخته، کنجکاوی ام نسبت به آن و همچنین امکان دسترسی آسان تر به آن، دلیل اولویت موضوعی ام  شد برای ساخت فیلم.

زن را به عنوان نماد در نظر گرفته بودید؟

بله، کاملا. از ابتدای شکل گیری تحقیق برای فیلم، اساس کار ارائه ی مفهومی بود از زن در مسیر تاریخ به عنوان نماد باروری و زایش و اشاره ای به جایگاه آن در کیش و آئین نخستین و نه زنی کشف شده با قدمت شهر سوخته ( شهر سوخته مکانی باستانی با قدمت پنج هزار سال و در جنوب شرقی ایران از مناطق مهم باستان شناسی دنیاست)؛ با این اعتقاد که شهر سوخته نمادی از دنیای کنونی است که به صورت انتزاعی به مخاطب ارائه می گردد و در راستای تحقق این اهداف از تحقیقات میدانی و کتابخانه ای نیز سود جستم.

چه اندازه از آن ساختاری که مشخص کرده بودید تغییر کرد؟

از این جهت که فیلم مستند بود، بالطبع عوامل طبیعی و غیرطبیعی در روند فیلمنامه ای که برای فیلم نوشته بودم، تغییراتی را ایجاد می کرد. اما غالب بصری فیلم مانند نماهایی که به دلیل محتوی و مفهوم نیاز به بازسازی داشت، در خدمت ساختار نهایی کار دارای فیلمنامه ای از پیش تعیین شده بود.

و بر همین اساس انیمیشن و ... طراحی و مورد استفاده قرار گرفت؟

بله، در ساختار فیلم تلاش شد تا با استفاده از عواملی مانند انیمیشن، تصاویر ثابت و متحرک، حداقل گفتار، بازسازی فضاهایی از گذشته و حتی افکت هایی از موسیقی، به دور از هرگونه خود نمایی تکنیکی، مفهوم فیلم هر چه بهتر به مخاطب ارائه گردد و در این راستا انیمیشن، ابزاری بود جهت ارائه ی برخی نماهای خیالی.

تصویربرداری در آن منطقه جغرافیایی کار را سخت نمی کرد؟

بله، کاملا. با توجه به خشکسالی چندین ساله و فصلی بودن میزان آب دریاچه ی هامون در سال های اخیر، اقلیم خاص و طوفان های 120 روزه منطقه، زمان زیادی را نزدیک به یک سال جهت تصویربرداری برداری در فواصل مختلف سپری کردیم؛ اما خدا را شاکرم که بارندگی های کم سابقه در آن جا، ما را در تحقق اهدافمان یاری نمود.

این روزها به چه کاری مشغولید؟

در حال حاضر مشغول انجام تحقیقات فیلم بعدی خودم هستم. هر چند تاکنون تهیه کننده ای برای آن پیدا نکرده ام. از آن جایی که معمولا تامین تمام هزینه های یک فیلم برای تهیه کننده دولتی و غیردولتی مشمول محدودیت های خاص خود است، جهت تامین بخشی از هزینه های تحقیقات، همزمان مشغول ساخت فیلم های صنعتی ام.     

 این گفت و گو ابتدا در شماره ۲ نشریه روزانه جشنواره فیلم فجر و پایگاه خبری فیلم کوتاه منتشر شده است.  

+ نوشته شده در  87/11/12ساعت   توسط  

احوالپرسی با محمد سعید محصصی

 

احوالپرسی با محمد سعید محصصی

محمد سعید محصصی سال هاست که در ارتباط با سینمای مستند می نویسد و همین طور فیلم می سازد. او به زودی تصویربرداری دو فیلم را آغاز خواهد کرد: " طرحی بود که سال ها بر روی آن کار کرده ام و درباره ی آن با شبکه ی اصفهان صحبت کردم؛ که پس از مدتی طولانی مورد تصویب قرار گرفت؛ ولی از نظر مالی در حد انتظار من نبود و باعث شد که نهایتا طرح را به مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی ارائه کنم. اوائل شهریور بعد از ماه ها انتظار، این طرح با برآورد قابل تحملی برای من، تصویب شد. طرح و سناریو درباره ی اصفهان است با دیدگاه، تجربه ها و نگاه من به شهرسازی، روابط شهری، معماری و ... . در حال حاضر منتظر دریافت قسط اولم هستم تا کار را هر چه زودتر شروع کنم. برای این کار فیلمنامه ی کاملی نوشته ام و در همین مدت هم دوباره آن را بازنگری و بازنویسی کرده ام".

کارگردان فیلم هایی چون: سایه فلز، برترین گوهر، قطره اشکی در کویر، قصه ما، سنگ آهن اراده و ... طرح دیگرش را نیز در ارتباط با مجتمع فولاد مبارکه اصفهان و کارمندان آن خواهد ساخت: "سال ها پیش برای فولاد مبارکه مستندی ساختم به نام شغل؛ درباره ی استخدام افراد تازه ای که می خواهند به کارخانه وارد شوند. بعد از آن طرحی را پیشنهاد دادم درباره ی افرادی که در مدت دو سه سال آینده بازنشسته خواهند شد؛ بازنشستگی برهه ای مهم از زندگی افراد است که دوران نویی را برایشان به وجود می آورد و تاثیرات مختلفی را بر جای می گذارد. به همین بهانه، ما بعد از تکمیل تحقیقات میدانی و انتخاب چند شخصیت از اقشار مختلف پرسنلی، با آنان همراه خواهیم شد تا دنیای کار، شخصی و خانوادگی شان را تا مرز بازنشستگی دنبال کنیم . این کار هم در حال حاضر مرحله ی تحقیق و نوشتن فیلمنامه اش با هم پیش می رود".

 محصصی که داستان کوتاه و فیلمنامه ی بلند داستانی نیز نوشته، خاطرات آغاز نوشتن درباره ی سینمای مستند را مرور می کند: " از سال ۶۲ به عنوان منتقد همکاری ام را به طور جدی با مجله ی فیلم شروع کردم؛ از سال ۶۳ هم نگاهم به مستند جدی تر شد و گاه گاه اگر مستندی نظرم را می گرفت، درباره اش می نوشتم. اما در زمستان سال ۶۶ و در اوج موشک باران های تهران من درباره ی سریال مستند  "۵میلیون انسان" برای مجله ی فیلم مطلبی نوشتم که چاپ شد. به همین بهانه هوشنگ گلمکانی نامه ای برایم نوشت که این نوشته ها را ادامه بده. تا آن زمان هم هیچکس درباره ی فیلم مستند چیزی نمی نوشت؛ از همان زمان بیشتر بر روی نوشتن درباره ی مستند متمرکز شدم و با مجله ها و روزنامه ها و کتاب های مختلفی مطلب نوشتم".

محصصی درباره ی این که چرا در تمامی این سال ها و حتی در حال حاضر کمتر در رسانه ها با نقد و نوشته هایی در ارتباط با سینمای مستند روبروییم، می گوید: "چرایی اش تا حدود بسیاری مشخص است؛ همچنان خود فیلم مستند و نمایشش از اقبال خوبی برخوردار نیست و بدنه ی سینمایی کشور و تلویزیون این امکان و فرصت را نمی دهد. طبیعتا هر چقدر فضای مستند تنگ تر باشد، نقد و یادداشت هم کمتر به چاپ می رسد. ولی در حال حاضر با توجه به حجم بسیار تولید فیلم و مجموعه های مستند و نمایش آن ها در کانون های فیلم و مراکز مختلف فرهنگی و هنری، نقد هم تا حدودی بیشتر شده و حالا افراد ناشناس دیگری هم در این رابطه می نویسند و من فضا را تا حدودی مثبت می بینم".

این گفت و گو ابتدا در سایت پیک مستند منتشر شده است.

+ نوشته شده در  87/11/01ساعت   توسط  

عبور از بودن ...

 

عبور از بودن

 شهرها روز به روز گسترش می یابند و حالا سال هاست که چهره ی مانوس مرگ از درون زندگی روزمره ی ما بر خلاف گذشته، به بیرون پرتاب شده است. قبرستان ها، غسال‌خانه‌ها و سردخانه‌ها از شهرها دورتر و دورتر شده اند. امروزه مرگ تبدیل به رخدادی غیرمنتظره گردیده كه دیگران را غافلگیر می‌كند؛ در واقع، ما دیگر مردگان واقعی را نمی‌بینیم؛ بلكه با بازنمایی تصویر مرگ و مردگان است که روبرواییم. اکنون، مواجهه ی با تصویر بازنمایی شده ی مرگ، مهم‌ترین نقش را در تقویت حس نامیرایی ما بازی می‌كند. تجربه ی با واسطه ی ما از مرگ، به سبب تصویر، گویی این باور را می انگیزد كه مرگ دور از ماست و در جایی دیگر رخ می‌دهد. در حقیقت پنهان شدن مرگ در زندگی‌ روزمره و انعكاس آن در عکس و تصویر، بودن مرگ را غیرباورتر می‌سازد؛ و همین خصلت پيوند يك لحظه با مرگ است كه موجب مي‌شود ابتدايي‌ترين و ساده‌ترين عكس ها نیز قابل تفسير و تاويل باشند و ماندگار؛ آن چنان که "آندره بازن" معتقد است "عکاسی بر خلاف هنر، جاودانگی نمی آفریند؛ بلکه زمان را مومیایی می کند و صرفا آن را از زوال مقدر نجات می دهد".

گویی عکاسی و مرگ از یک جا بر می خیزند؛ سکون و سکوت ...؛ همچنان که "رولان بارت" عکاسی را با مرگ عجین می داند و " کریستین متز" از راه های بی شمار پیوند مرگ و عکاسی سخن می راند:" نخستين اين راه‌ها با دقت به كاربرد معمول عكس شناخته مي‌شود؛ حفظ يادمان‌ها ... راه ديگرش اين است: هر چند ما خود زنده‌ايم، اما آن لحظه كه در عكس ثبت شده مرده است و آدمي كه آن لحظه وجود داشت، اكنون ديگر نيست. عكس ياد مرگ است". رولان بارت در كتاب اتاق روشن عكاسان را " كارگزاران مرگ" می خواند و عكاسى را برابر با " نوعى پرش ناگهانى در مرگ حقيقى" در جوامع مدرن مى داند. همان طور که "سوزان سونتاگ" مى گويد:" همه ی عكس ها ثبت خاطره ی يك لحظه اند. گرفتن يك عكس به نوعى يعنى مشاركت در مرگ".

عكس زندگى را از دست مى دهد تا گذشته ای را ثبت نماید؛ زمان و تداوم را از خود دور كند تا عكس شود؛ در حالى كه زندگى ادامه مى يابد؛ دگرگون مى شود و شاید از همین منظر است که عكس را "لحظه اى از قلمرو ناشناخته مرگ" مورد خطاب قرار می دهند. عکس مرگی را موجب می شود که تلاش می کند زندگی را زنده نگه دارد؛ و اکنون است که ما می خواهیم عکس مردگانم را برای خودمان نگاه ‌داریم؛ نگاهشان کنیم تا حضورشان را حس کنیم؛ همانگونه که كريستين بوبلفانسكى معتقد است:" اگر هنوز عكس ما را برمى انگيزد به دليل قرابتى است كه با مرگ دارد" و بارت می گوید"عکس همواره نعشی را حمل می کند که من به آن نیاز دارم تا به بدنی که می بینم برگردم". 

 

عكس به آينه اى همانند است كه خود را در آن مى بينيم، نه در آن لحظه خاص، بلكه سالخورده تر، آن سان كه گذر عمر ميان لحظه گرفتن عكس و اكنون برجسته شود. باز و بسته شدن شاتر دوربین، سوژه را به دنياى ديگرى مى برد، به دنيايى بى زمان. عکاسی همه گونه کاری را در حق همه کس و همه چیز می تواند بکند، مگر یک جا؛ مرگ، اندیشه را با خود می برد. و از دست هیچ کسی هیچ کاری بر نمی آید و هر عکسی گواهی حضوری می شود برای عبور از بودن ها ... .

این یادداشت ابتدا در برشور نمایشگاه عکس های مهدی وثوق نیا، با عنوان اتاق های ابدی منتشر شده است.

+ نوشته شده در  87/10/26ساعت   توسط  

احوالپرسی با علی صمدپور

 

احوالپرسی با علی صمدپور

اگر فیلم ماهی ها عشق می شوند به کارگردانی علی رفیعی را دیده باشید؛ بی گمان موسیقی زیبای آن را به راحتی فراموش نخواهید کرد. علی صمد پور  متولد سال ۱۳۴۹ در آبادان؛ از سال ۱۳۷۶ به عضویت گروه هم‌آوایان درآمده و پس از همکاری ۱۰ ساله با حسین علیزاده، برای همکاری در این فیلم به رفیعی معرفی می شود. " از اولین کارهایم ساخت موسیقی برای دو فیلم کوتاه داستانی بود؛ که راستش نه اسم فیلم ها به یادم مانده و نه اسم کارگردانش ...".

فیلم " از پس برقع" ساخته ی مهرداد اسکوئی، اولین مستندی است که صمدپور برای آن موسیقی می سازد: " این اولین همکاری من با مهرداد بود. با هم کمتر آشنا بودیم؛ ولی این همکاری در فیلم های بعدی او هم ادامه پیدا کرد". صمدپور آهنگسازی دو فیلم دماغ به سبک ایرانی و روزهای بی تقویم از ساخته های مهرداد اسکویی را نیز انجام داده و از ویژگی های ساخت موسیقی برای فیلم مستند می گوید: " از ویژگی های مستند، تجربه گرایی پررنگ تریست که می تواند بحث منجر به تغییر را پیش بکشد. من با مهرداد حتی بحث های خیلی تندی هم داشته ایم. یک جاهایی حرف او شده و یک جاهایی حرف من. مهم ایجاد آن بستر است که متاسفانه در فیلم داستانی کمتر این همجنس گرایی در طول ساخت موسیقی پیش می آید. در روزهای بی تقویم، من مشاور تدوین هم بودم و هنگام بحث هایم با مهرداد همه چیز موسیقی فیلم برایم روشن بود و دیگر می دانستم که فقط برای تیتراژ موسیقی خواهم داشت".

آهنگساز فیلم های ستاره ها، پابرهنه در بهشت، سبزکوچک و ... به طور کلی خود را جزو مخالفین موسیقی فیلم می داند:" اصل را بر این می دانم که موسیقی حضور نداشته باشد. اگر در فیلمی به سمت یک واقعگرایی برویم، که دیگر دلیلی برای استفاده ی موسیقی وجود ندارد. هر چند که جنبه های خیال انگیز موسیقی را هم نمی توان فراموش کرد. اگر هم که فیلم بخواهد مسیری دیگر را طی کند، آن وقت می شود برای موسیقی اش فکر کرد ..." . نویسنده ی کتاب ماه مستقیم رفت (مجموعه داستان کوتاه) درباره تفاوت های موسیقی در فیلم مستند و داستانی می گوید: " اولین چیزی که به ذهنم می رسد این است که در مستند کمتر اتفاق می افتد که دنبال خط داستانی، تزئین، پررنگ و کمرنگ کردن آن با موسیقی باشیم. در مستند بیشتر با تحلیل روبروئیم؛ یا با شکلی از نظاره گر بودن، بدون این که بخواهیم قضاوتی بکنیم. موسیقی در مستند یا با آن نگاه همراه می شود و یا معرفی کننده ی بخشی از لایه های پنهان فیلم است؛ این از تفاوت هایش با موسیقی فیلم های داستانی است".  گردآورنده ی پنج شماره ی مجله ی شنیداری گوش (نشر ماه ریز)، در مورد کارکرد موسیقی در فیلم مستند اضافه می کند: "موسیقی همه کاری می تواند بکند و شاید هم هیچ کاری؛ این بستگی به تعاملی است که شکل می گیرد. هر چند که متاسفانه به خاطر برآورد مالی و بودجه بندی های اشتباه هیچ جایی برای استفاده از موسیقی در فیلم های مستند در نظر گرفته نمی شود".

صمدپور این روزها مشغول ساخت موسیقی متن مجموعه ی مستند چهار قسمتی طعم ایرانی است که بهمن کیارستمی و مهرداد اسکویی آن را برای شبکه ی BBC ساخته‌اند و در هفته ی بعد ضبط آن را آغاز خواهد کرد: " این مستندها مربوط به فرهنگ، آداب و رسوم ایرانیان در شهر‌ها و استان‌های مختلف است و موسیقی آن را هم با توجه به حال و هوای فیلم ها خواهم ساخت. دو قسمت "طعم ایران" به کارگردانی اسکویی در شمال و جنوب کشور تصویربرداری شده، که برای آن ها از مایه‌های موسیقی شمالی و جنوبی استفاده کرده ام. در دیگر مستندها نیز که مربوط به اصفهان، کاشان، شیراز و یزد می‌شود؛ از کارهای آهنگسازان و استادان موسیقی از جمله درویش خان و وزیری، با سازبندی و تنظیم نوین استفاده خواهم کرد".

این گفت و گو ابتدا در سایت پیک مستند منتشر شده است.

+ نوشته شده در  87/10/09ساعت   توسط  

احوالپرسی با هوشنگ آزادی ور

 

احوالپرسی با هوشنگ آزادی ور

وقتی از هوشنگ آزادی ور حرف می زنیم، از یک گوینده حرف می زنیم که صدایش را در این سال ها بر روی فیلم های مستند شنیده ایم. این تصوری است که اکثر ما از او داشته ایم و داریم؛ حالا با آن تصویر و تصور، اگر بدانیم که آزادی ور شاعر است و مجموعه ی اشعارش نیز منتشر شده، چند تئاتر را بر روی صحنه برده، فیلم داستانی و مستند ساخته است و کتاب هایی در ارتباط با سینما و تئاتر را ترجمه کرده و ... شاید با تردیدی آمیخته با تعجب خواهیم پرسید ...؟

آزادی ور متولد سال۱۳۲۱  تهران است؛ لیسانس کارگردانی اش را از دانشکده صدا سیما و فوق لیسانس تهیه و تولید فیلم را از دانشگاه ییل آمریکا دریافت کرده است. اما حالا هشت سال از ساخت آخرین فیلم مستند او - ضیافت خط و نقش – می گذرد. " من متاسفانه مدت هاست که کار فیلم نمی کنم؛ یک سری طرح بود که هیچوقت تصویب نشد؛ چرایی اش را نمی دانم؛ شاید خودم دنبال نکردم و شاید ... . اضطراب ها و استرس ها هم مزید بر علت شد و دیگر از نظر جسمی هم کشش اش را نداشتم. به هر حال برایم سخت شده بود و خودم را بازنشسته کردم". از مترجم تاریخ جامع سینمای جهان (دیوید كوك) می پرسم که چرا تا به حال کتابی را در ارتباط با سینمای مستند ترجمه نکرده است :"در چند شماره ی نشریه انجمن مستندسازان قسمت هایی از یک کتاب در رابطه با سینمای مستند را ترجمه کردم؛ اما برای چاپ کتاب ناشری پیدا نشد. از طرفی متوجه شدم که مترجم دیگری در حال ترجمه ی همان کتاب است و من هم که کار دیگری برایم پیش آمده بود آن کتاب را گذاشتمش کنار".

آزادی ور که به زودی گویندگی فیلم مستندی را آغاز خواهد کرد، درباره ی ویژ گی های گفتار متن در فیلم مستند می گوید: "اولا فیلم به فیلم فرق می کند؛ در یک فیلم گفتار یکسری اطلاعات می دهد و در بعضی فیلم ها هم متن ها شاعرانه اند تا فضاسازی کنند، که معمولا هم موفق نبوده اند. نگارش گفتار متن کاملا تخصصی است و هر نویسنده ای نمی تواند این کار را انجام دهد. جمله ها باید مستقیم، ساده و کوتاه باشند؛ چرا که یکبار گفته شده و در خودش تمام می شود و دیگر در همان لحظه جایی برای فکر کردن نمی گذارد. همین طور در بعضی از فیلم ها، فیلمساز گفتاری را روی فیلم می گذارد که معلوم نیست راوی کیست و این نیز از ضعف های گفتار فیلم ها ست. راوی گفتار باید مشخص باشد تا تماشاگر بتواند با آن ارتباط برقرار کند. خود گوینده هم همراه خودش باید هماوایی داشته و جنس صدایش و شکل بیانش با فیلم هارمونی داشته باشد. همین طور انتخاب کارگردان در این بین برای بیان یک گوینده نیز بسیار مهم است"؛ او درباره ی اهمیت گفتار در سینمای مستند اضافه می کند:" گفتار فیلم صرفا اطلاعات دهنده نیست؛ می تواند صدای یک فیلم باشد و نقش موسیقی و افکت را بازی کند. پس باید که ریتم داشته باشد".

کارگردان فیلم های مستندی چون گل قالی، آندره مالرو و تمدن ایران در موزه لوور، مهاجرین جنگ، مش صفر، جبار باغچه بان و ... درباره ی آسیب شناسی گویندگی نیز می گوید: " در سال های اخیر تهییه کننده ها تنها به یک عده ی به خصوصی از گویندگان رجوع می کنند که صدایشان دیگر کلیشه شده و از طرفی گوینده نیز به دلیل کارهای زیادش، دیگر با علاقه و شوق کارهایش را انجام نمی دهد و از کنار همه چیز به سادگی می گذرد. انگار گوینده حضور ندارد و تنها صدایش به فیلم وصله شده و در عاطفه و درام فیلم شرکت نمی کند؛ در صورتی که ما گوینده های بسیار خوبی داریم که صدا و بیان بسیار خوبی هم دارند، اما ... ". دوست دارم بدانم از خواندن گفتار متن در کدام یک از فیلم هایش بیشتر راضی بوده است: " فیلم های آقای اصلانی؛ برای این که ایشان می داند که چه می خواهد و باید چه کار کند. البته در مورد بقیه ی فیلم ها هم به ندرت پیش آمده که ناراضی باشم. شخصا دوست دارم متن و کلمه ها، زبان و لحن و حالت داشته باشند و من در بیان آن ها شرکت داشته باشم؛ نه این که صرفا یک سخنگو باشم. آخرین فیلمی که به دلم نشست و از گویندگی اش راضی بودم؛ فیلم تهران چند درجه ریشتر بود به کارگردانی آقای کلانتری". مترجم کتاب های: بدیهه سازی در تئاتر، خوزه تریانا، تاریخ تئاترجهان، رومئو و ژولیت و ... این روزها مشغول ترجمه ی آثار تنسی ویلیامز است؛" بیکار نیستم، اما در حاشیه ام".

این گفت و گو ابتدا در سایت پیک مستند منتشر شده است.

+ نوشته شده در  87/09/19ساعت   توسط  

گفتگو با ریچارد لیکاک

 

من فیلمسازم نه کارگردان

گفت و گو با ریچارد لیکاک

 

 

پدر سینما وریته آمریکا، همکار و فیلمبردار رابرت فلاهرتی، به بهانه ی برگزاری دومین جشنواره ی سینما حقیقت مهمان ویژه ی جشنواره بود. لیکاک با ۸۸ سال سن، هنوز پر از انرژی است؛ در میانه ی گفتگو، میکروفون صدابرداری دوربین دیجیتالش را نشانم می دهد که خودش ساخته است؛ آن هم با چای صاف کن، یک تکه لوله ی خودکار و یکی دو تکه ی دیگر ... . هنوز دوربینش را همراه دارد و تصاویر دلخواهش را ثبت می کند تا تماشاگرانش را با تجربه هایش شریک کند. گفتگوی ذیل تنها بخشی از گفتگوی بلندی ست که با او انجام داده ام.

  ظاهرا رابطه تان با دیجیتال خیلی خوب است.

من عاشق دیجیتالم. عاشق سی دی و دی وی دی. دوربین ها و تجهیزات فیلمبرداری بسیار سنگین اند. اما دیجیتال این طور نیست. سبک، حمل آسان و کم هزینه. سبکی آن برایتان آزادی می آورد. تصاویرتان را در فیلم هایی کوچک می توانید نگه دارید. البته HD را اصلا قبول ندارم. چون تا حدودی واید اسکرین در صحنه ایجاد می کند؛ و نمی گذارد تا کلوزآپ های زیبایی را ضبط کنید. اصلا به درد کارهای من نمی خورد.

با دوربین دیجیتالی فیلم هم ساخته اید؟

 دقیقا زمانی که دیجیتال وارد سینما شد مکاشفه در سیبری را با آن ساختم و حتی برای تدوینش تا مدت ها مجبور شدم صبر کنم چون هنوز هیچ دستگاه تدوین دیجیتالی در بازار نبود.

پس از کار کردن با دوربین های دیجیتالی باید خیلی راضی بوده باشید؟

دقیقا. موقعی که کار با این دوربین ها را شروع کردم، مردم مرا جدی نگرفتند؛ چون به دوربین های بزرگ و وسائل بسیار عادت کرده بودند. البته حالا  دیگر این گونه نیست. آن فیلم نمونه ی کامل آن چیزی است که همیشه به دنبالش بوده ام. یک فیلم کاملا شخصی.

چرا در تمام این سال ها به ساخت فیلم های شخصی و ارزان علاقه مند بودید؟

چون دوست دارم راحت باشم و دیگران هم بتوانند فیلم های شخصی خودشان را بسازنند. وقتی شما از کسی می خواهید که برای فیلمتان پول خرج کند و هزینه بگذارد، مسلما در مقابلش چیزهایی هم توقع دارد و می خواهد روی فیلم کنترل داشته باشد. آن وقت دیگر آن فیلم، فیلم شما نیست و فیلم اوست. من همیشه دوست داشتم فیلمی را که خودم می خواهم بسازم که مسلما باید کم هزینه تمام شود.

هنوز با تکرار یک صحنه و بازسازی آن مخالفید ؟

بله، کاملا. من از کسی نمی خواهم کاری را دوباره تکرار کند؛ ولی ممکن است برای رسیدن به آن چیزی که می خواهم چندین بار یک صحنه را ضبط کنم. من فقط یک بار این قانون را شکستم؛ جائی بود که داشتم دوربینم را تنظیم می کردم؛ در همان لحظه منشی وارد اتاق شد و گفت که سناتور تماس گرفته و می خواهد صحبت کند؛ از او خواهش کردم یک بار دیگر این کار را تکرار کند؛ او هم این کار را کرد ولی دیگر راضی ام نمی کرد چون او یک هنرپیشه نبود. وقتی در فیلم مستند یک چیزی را از دست می دهیم دیگر از دست داده ایم و تکرارش بی فایده است.

پس طبیعتا به نوشتن فیلمنامه برای مستند هم اعتقادی ندارید؟

اصلا، اصلا. مستند ساز باید با تمام احساسش به همه چیز خوب نگاه کند و آماده ی شکار وقایع باشد؛ نه این که همه چیز را از قبل آماده کند. این راه خلاقیت را می بندد.

شما خودتان را فیلمساز می دانید نه کارگردان؛ چرا؟

کاملا مشخص است. این که دوربین را بگذارید این جا، آن جا بایستید، بازیگر حرکت کند و ... این ها کارهای کارگردانی است که الان در فیلم های هالیوودی انجام می شود و فاجعه است. آن کاری که ما انجام می دهیم کاملا متفاوت است و اصلا به مانند یک کارگردان کار نمی کنیم. ما صحنه های واقعی و طبیعی را ضبط می کنیم. اگر شما به صحنه ی افتتاحیه داستان لوییزیانا نگاه کنید، این را کاملا می بینید. مثلا ما هیچ وقت نیامدیم بگوئیم که این پرنده از این جا پرواز کند بیاید و این تمساح او را بگیرد و بخورد. این اتفاق خودش افتاده و ما این را کشف کرده ایم و مستند واقعی باید این طوری باشد و این کار فیلمساز است ؛ کشف و مکاشفه.

این کشف و مکاشفه چگونه شکل می گیرد؟

با چشم و دوربین این مکاشفه صورت می گیرد. در همان فیلم داستان لوییزیانا یک صحنه بود که فیلمبردارش من بودم؛ صحنه ای که یک تمساح پرنده ای را می خورد. فلاهرتی بعد از ضبط آن صحنه سریع آمد و گفت مطمئن باش این شات هیچ اتفاقی برایش نمی افتد؛ چون کل فیلم ما هر چه قدر که بخواهد فروش کند فقط به خاطر این شات است. یعنی یکی از ارزشمند ترین صحنه هایی که در فیلم هست؛ برای این که ما خیلی از تمساح ها فیلم گرفته بودیم، ولی آن ها همه اش ثابت بودند و آن شات همه چیز را تغییر داد. ما چشممان دائم بر چشمی دوربین بود و فقط نگاه می کردیم.

این نوع نگاه  که بعدها در فیلم های خودتان هم ادامه پیدا کرد را تحت تاثیر فلاهرتی آموخته اید؟

دقیقا. همه جا گفته ام که او مانند پدرم بود. از او خیلی چیزها آموخته ام. این که در مستند سازی شما صحنه ها را نمی سازید و چیزی را از قبل تعیین نمی کنید. اصولا یک فیلمساز حرفه ای مستند از قبل نمی داند که چه کاری می خواهد بکند و کارش چه چیزی از کار در خواهد آمد. ما فقط می گردیم دنبال یک چیزی و بعد بر روی میز تدوین آن را شکل می دهیم. آن وقت است که می بینی چی از آب درآمده؛ این است که مستند سازی را به نوعی مکاشفه بدل می کند. نوعی کشف که باید برایش شنید و نگاه کرد. شما در داستان لوییزیانا از تلمبه های استخراج نفتی هیچ لانگ شاتی نمی بینید و همیشه تنها یک قسمت از آن نشان داده می شود.

چرا نمی بینیم؟

لازم نبود که بخواهیم لانگ شات ببینیم. آن ها فقط دکل های نفتی اند و هیچ چیز خاصی ندارند. فلاهرتی این راه را جلوی پایم گذاشت؛ که ما وقتی کلوز آپ می گیریم دقیقا مانند یک چشم بند اسب می ماند که دور چشم اسب بسته شده و دوربین دقیقا آن چیزی را نشان می دهد که در جلویت قرار دارد؛ و باعث می شود تماشاگر دائم درخواست درونی داشته باشد برای دیدن بیشتر. ( با خنده ) ما در این فیلم یک چیز دیگر هم فهمیدیم؛ که این تمساح ها خیلی هم خطرناک نیستند و نباید خیلی از آن ها ترسید.

از چه زمانی با فلاهرتی آشنا شدید؟

با مونیکا دختر فلاهرتی همکلاس بودم و او فیلم کوتاه من را به او نشان داده بود. فلاهرتی را که دیدم، گفت از فیلم خوشش آمده و یک روز من و تو با هم کار خواهیم کرد. بعد از دبیرستان به آمریکا رفتم تا فیزیک بخوانم. اما قبل از تمام شدن درسم، با ارتش به عنوان فیلمبردار به جنگ جهانی دوم رفتم. بعد که از جنگ برگشتم رفتم که ببینمش. فلاهرتی می خواست فیلمبرداری داستان لوییزیانا را شروع کند. پرسید به لوییزیانا می آیم و من هم رفتم.

این علاقه ی به سینما از چه زمانی برایتان شروع شده بود؟

من کودکی ام را در مزرعه ی موز پدرم گذراندم و آن جا عکاسی می کردم. بعد پدرم مرا برای درس خواندن به لندن فرستاد. دوست داشتم به همکلاسی هایم بگویم که کجا زندگی می کرده ام. سال ها قبلترش فیلم " تورکسیب" را دیده بودم که خیلی زیاد روی من تاثیر گذاشته بود؛ تحت تاثیر آن فیلم، یک فیلم کوتاه ساختم به نام " موزهای جزایر قناری" تا آن ها بدانند من در کجا زندگی می کرده ام.

در تمام این سال ها که مستند ساخته اید، فیلم مستند برایتان چه معنی داشته؟

تمام آن چیزهایی را که در زندگی می خواستم، تلاش کردم در فیلم هایم نشان دهم؛ خواستم آن جایی که من حضور داشتم را تماشاگر حس کند و ببیند و در حس هایم با من شریک باشد. فیلم مستند هم یعنی همین؛ یعنی شما بتوانید تماشاگر را ببرید به تجربه خودتان و آن حس را به او منتقل کنید.

این گفت و گو ابتدا در روزنامه ی اعتماد و سایت پیک مستند منتشر شده است.

+ نوشته شده در  87/08/02ساعت   توسط  

احوالپرسی با محمد رضا تیموری

 

احوالپرسی با محمد رضا تیموری

محمد رضا تیموری روزهای پر کاری را پشت سر می گذارد. تصویربرداری دو مستند درباره ی آبزیان و رودخانه هایی که به دریای خزر می ریزند را به کارگردانی پیمان نهان قدرتی تمام کرده و این روزها تصویربرداری مستندی به کارگردانی شهروز توکلی را انجام می دهد و به زودی کار جدیدی را با مهرداد اسکوئی برای شبکه ی bbc آغاز خواهد کرد.

او همچنین تصویربرداری مستند تهران ۹۵۰ کیلومتر را به تازگی انجام داده که آماده ی پخش است. " این فیلم درباره ی مسجد سلیمان است و به کارگردانی آرش کردسالی؛ تصویر برداری اش نزدیک یک ماهی است که تمام شده". تیموری درباره ی این فیلم و خصوصیات تصویری اش می گوید: " بعضی از مستندها خیلی روتین و منظم اند و دست را برای ایجاد بافت های متفاوت تصویری می بندند. اما این فیلمی بود که به معنای واقعی کار کردم و جای کار بسیاری برای تصویر داشت. اتفاقی که افتاد و خیلی دوستش داشتم این بود که فیلم سر صحنه ساخته نشد؛ با تحقیق خوب کارگردان، دقیقا می دانستیم که می خواهیم چه کار کنیم. پلان ها را طراحی کرده بودیم و کاملا دکوپاژ داشتیم. وقتی که برنامه مشخص باشد، می شود برایش طراحی تصویری کرد؛ مثلا  در بخش های قدیم روی رنگ، نور و کادرها کار کردیم. این شکل کار کردن برای تصویربردار خیلی لذت بخشه. مطمئنم از آن دسته فیلم هائی است که خوب دیده خواهد شد".

تیموری سال هاست که دیگر فقط تصویر فیلم های مستند را ثبت می کند: " از سال ۸۰ به بعد تقریبا بیشتر مستند کار کردم. البته ابتدا اتفاقی بود؛ اما حالا آگاهانه فقط مستند کار می کنم. متاسفانه در بسیاری از تله فیلم هایی که در سال های اخیر برای کار پیشنهاد می شد با یک کار مکانیکی روبرو می شدم؛ در فضای آپارتمانی با بازی های مصنوعی و داستان های ضعیف؛ که حالا مقابلش در مستند از این چیزها خبری نیست". او درباره ی دیگر جذابیت های فیلم مستند ادامه می دهد: " طبیعتا برای کار اکثر اوقات را خارج از تهران و در سفر به سر می بریم. این سفرها باعث می شود که با اقوام مختلف در ارتباط باشم. مثلا به بهانه ی کار ورهرام در کردستان ام و فردایش در انزلی با ماهی گیران و ... ؛ این آشنائی با فرهنگ های متفاوت خیلی لذت بخش است".

تصویربردار فیلم های سنگ قبری برای اردشیر، خلوت جنگل، آب برگذر شهر، غرقاب، تهران چند درجه ریشتر، وارونگی، دماغ به سبک ایرانی، چهره غمگین من، تهران در عکس و ... یکی از بزرگترین مشکلات فیلم مستند را هم عدم برنامه ریزی برای تصویربرداری فیلم ها می داند: " این نبود برنامه ریزی بر خلاف سینمای داستانی روند کارها را مشکل می کند. مثلا الان شش تا کار من نصفه نیمه مانده است و دائم باید نگران عدم تداخل آن ها باشم ... ".

این گفت و گو ابتدا در سایت پیک مستند منتشر شده است.

+ نوشته شده در  87/08/01ساعت   توسط  

در حوالی این روزها ...

 

در حوالی این روزها...

به بهانه دومین جشنواره سینما حقیقت

۱

دورا دور از سالن انتظار، گوشه ای خلوت رو با جیمز لانگلی کارگردان فیلمای "نوار غزه" و "عراق پاره پاره" پیدا کردیم تا با هم درباره ی سینمای مستند و فیلماش گپی بزنیم. موندم در برابر همهمه ی سالن انتظار و دست زدن ها و صدای سوت تماشاگران بازی فوتسال ایران و ایتالیا باید چه واکنشی داشته باشم! لانگلی متعجب نگاه می کنه و گاهی سکوت می کنه تا صداها کمتر بشه ... . استقبال از تلویزیونی که فوتبال نشون می ده، باعث شد تلویزیون سالن انتظار رو دیروز خاموش کنند تا تماشاگرای جشنواره، فوتبال ایران و کره ی شمالی رو توی خونه هاشون ببینند ... .

 ۲

می شه خواهش کنم یه نفر آدرس چند تا کافی شاپ رو بنویسه و کنار پوستر فیلما و برنامه ی نمایش ها توی سالن انتظار بچسبونه؛ چون انگار خیلی ها سالن سینما رو با کافی شاپ اشتباه گرفتن ... .

 ۳

پشت یه کامیون نوشته: " گشتم نبود؛ نگرد نیست". ظاهرا شرایط نقد و یادداشت نوشتن درباره ی فیلم مستند هم شامل همین حکایت می شه. به جز همین سایت که در طول سال و بی بهانه، می شه توش یادداشت و نقد درباره ی مستند خوند و شاید گهگاهی یکی دو تا مجله و روزنامه؛ دیگه هیچ خبری نیست. اگر هم این چند روزه ی جشنواره به دو تا روزنامه ی تخصصی سینمایی سری بزنید حتما خیلی چیزا میاد توی ذهنتون؛ مثه کنترات و ...؛ دریغ از دوتا نقد و یادداشت درست و حسابی ... .

 ۴

دیروز رضا از دگم بودن هیات انتخاب نوشته بود؛ که پارسال فیلمش رو انتخاب نکردن و امسال هم برای چند نفر این اتفاق تکرار شده؛ هر چند که زیاد مهم نیست؛ می دونم که برای خود رضا هم زیاد مهم نیست؛ فیلم آقای هنر رضا اونقدر خوب و جوندار هست که جایگاهش را داشته باشه و به حد کافی هم دیده شده و ... اما امسال هم وقتی این قانونای نانوشته تکرار می شه، تنها جوابی که می رسه اینه که: " به هر حال سلیقه است ..." بله سلیقه است؛ اما می شه لطفا بگین این سلیقه چه جور چیزیه و کجا می شه پیداش کرد؟

 ۵

قبل از اینکه بریم توی سالن فکر می کردیم دیگه جایی برای نشستن نیست؛ اما نه، تا دلت بخواد جای خالی هست تا بشینی پای حرفای آقای لیکاک افسانه ای. تا قبل از جشنواره هی می پرسیدیم یعنی واقعا میاد! و حالا سه طبقه اومده بالا تا برسه به سالن کوچیک شماره ی 3 ؛ پیرمرد از صندلیش بلند می شه تا بره روی سن و با ما حرف بزنه؛ چند نفری بی حال دست می زنند، مسعود بخشی زود میکروفن رو روشن میکنه: " عزیزان ایشون آقای ریچارد لیکاک هستند، همکار فلاهرتی و فیلمبردار لوییزیانا و ... " یعنی ترا خدا دست بزنین و بفهمین که کی اینجاس؛ یعنی ... ، صدای دست زدنا یه ذره بیشتر می شه. یکی اون وسطا داره از بغل دستیش می پرسه فوتبال چند چند شدن؟

 ۶

یه گوشه از سالن انتظار، یه میزه که کاتولوگ بیات سال گذشته، چند تا مجله ی قدیمی تخصصی سینمای مستند، فیلم، چند تا کتاب جدید مستند و ... میفروشه؛ روی میز گروه مطالعات سینمای مستند توی طبقه ی سوم هم همین اتفاق می افته، چند تا مجله ی تخصصی مستند هست که می شه خریدشون و اگر شد و احیانا در طول سال وقتی بود عکساش رو نگاه کرد؛ می شه لطفا جشنواره تموم شد یه نفر اعلام کنه چند جلد کتاب و مجله به فروش رفته؟

 در حوالی این روزها ...(۲)

۱

جشنواره های سینمایی با فقدان تاثیر گذاری طولانی مدت، اما چند تا حسن خیلی بزرگ دارن؛ مثه فرو رفتن توی صندلی سالن تاریک سینما و دل سپردن به دنیاهای جدید، دوستای نادیده رو دیدن و گپ زدن و آشنا شدن؛ دل خوش بودن های چند روزه و ... اما امروز داشتم فکر می کردم چرا توی این جشنواره و جشن مثه جشنواره فیلم فجر خبر زیادی از قدیمی های سینمای مستند نیست. مثلا مدت هاست دارم فکر می کنم که یکی از بهترین مستند سازان دهه شصت و کارگردان فیلمایی مثه گفتگو در مه، مای سا و ماسان، سرود دشت نیمور، آب و آبیاری سنتی، خیزاب، آن سوی حصار، کوره پزخانه و ... چرا دیگه چند ساله فیلم نساخته. می شه یه نفر سلام ما رو به آقای محمد رضا مقدسیان برسونه؟

۲

اگه اشتباه نگرفته باشم، این جا سالن سینماست؛ که حضور در اون یه سری آداب و آیین داره! می شه لطف کنین موبایلتون رو خاموش کنین و توی بلند بلند حرف زدن و قرار کاری گذاشتن وسط یه فیلم ما رو هم شریک نکنین؟

۳

شما که این جشن خوب رو برامون راه انداختین؛ شما که محبت کردین؛ شما که ... می شه بعد از سه روز کاتالوگ فیلمای جشنواره رو یه جوری بهمون برسونین تا بفهمیم کی به کیه؟ به خدا نمی شه تا ساله دیگه صبر کردا ... .

۴

چند تا از فیلمایی که توی بخش بین الملل و مرور و ... دارن به نمایش در می آن، چه خوب و چه بد با استفاده از عکس ها و فیلم های آرشیوی ساخته شدن. شیوه ای از مستند سازی که ما این جا کوچکترین اهمیتی هم بهش نمی دیم. اما یه چیز دیگه ای هم هست؛ می شه راهنماییم کنین که اگه فقط چند دقیقه راش مثلا درباره ی انقلاب بخوام، باید به چند تا مرکز برم؟ چند تا معرفی نامه می خواد؟ چند تا امضا؟ چند تا ... .

در حوالی این روزها ... (۳)

  ۱

دیروز عصر، دوستی توی سالن انتظار کشیدم یه طرف و آهسته گفت: انگار خیلی تحت تاثیر نوشته ی روزنامه ی اعتمادی؟! تعجب کردم و پرسیدم جریان چیه؛ گفت چند روز پیش توی این روزنامه، رضا درستکار هم در یه نوشته ای به فوتبال و کنترات اشاره کرده؛ براش توضیح دادم که اون مطلب رو نخوندم، اما طبیعی، مثه یادداشت های دیروز من و رضا که به دو نکته ی مشترک اشاره کرده بودیم؛ ولی مگه صدای سوت و دست زدن تماشاگرای فوتبال توی سالن هنگام پخش فیلمها رو یادش رفته؟ بعدشم براش توضیح دادم که روی صحبتم در مورد کنترات روزنامه ها و روزنامه نگارها و منتقدین و خبرنگارا بودن؛ نه برگزار کننده ی جشنواره که حقشه برای کاری که می کنه تبلیغ بکنه. روزنامه ی تخصصی هم چون مستقله برای فراهم کردن بخشی از هزینه هاش می تونه این کارو بکنه. اما سوئال اصلیم این بود که پس تکلیف خبرها و نوشته های تولیدی چی می شه؟ و در طول سال و بدون بهانه ی جشنواره چرا به سینمای مستند پرداخته نمی شه ... ؟

 ۲

به بهانه ی اشاره ی اون دوست مطلب آقای درستکار رو توی روزنامه ی اعتماد خوندم. دوستم راست می گفت، کلمه های فوتبال و کنترات در یادداشت ها مشترک بود. اما یه چیزی هم برام جالب بود؛ آقای درستکار هم در بین حرفای فوتبالیش به جشنواره ی سینما حقیقت اشاره کرده بود و این که خروجی این جشنواره چیه؟ فکر می کنم جواب به این سئوال یه وقته دیگه می خواد و یه فرصت مناسب که بشه به همه چی درست نگاه کرد و پرداخت؛ اما ... می شه لطفا بگین فیلمهای حاجی گولیت و رضا جوجه که آقای درستکار به تهییه کنندگی مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی و کتابی که ایشون برای مرکز منتشر کردن، خروجی کجان؟

 ۳

نوشتن نقد و یادداشت یکی از خوبی هاش می تونه این باشه که باب بحث و گفتگو رو باز کنه؛ بعد از این که دیروز به عدم چاپ کاتالوگ جشنواره اشاره کرده بودم؛ یکی از دوستای دست اندرکار جشنواره برام توضیح داد که چرا این اتفاق افتاده؛ اون می گفت که تا آخرین دقیقه ها خیلی از کارگردانهای ایرانی و خارجی عکس خودشون و فیلمهاشون، یا اطلاعات فیلمها رو به دفتر روابط عمومی جشنواره نرسوندن و یا ...، که خود این مسئله مشکلاتی رو به وجود میاره که همه چی با تاخیر همراه باشه و ... . راستش توضیحات این دوستمون و درد دلاش که خیلی هم زیاد بود؛ به نظرم منطقی بود و درست... .

۴

دیشب بعد از پخش فیلم ۴۴۴ روز ساخته ی محمد شیروانی، جشنواره اولین جنجال رو به خودش دید. آقایی که فیلم رو دیده بود با فریاد در سالن اعتراض می کرد که این فیلم دروغ می گه و خیلی حرفها رو نزده و یه فیلمه ... ؛ شیروانی توی اون شلوغی مردمی که سعی می کردن اون آقا رو با یه هویت مشخص! آروم کنن، خودشو رسوند و فقط یه جمله گفت: من فقط یه فیلم ساختم و حرفم رو زدم، شمام می تونین خیلی آروم بیاین و حرفتون رو بزنین ... .  

 ۵

کاری به سیاست های سینمایی ندارم؛ این که هر جشنواره ای هم با مشکلاتی مواجه می شه تا حدودی فکر می کنم که طبیعیه، اما توی این وضعیتی که چهار تا مستند به دستت نمی رسه تا ببینی، واقعا این جشن غنیمتیه. می گن توی فرانسه در هر ماه متوسط یک و نیم جشنواره هنری در حال برگزاریه. من که راستش خیلی داره بهم خوش می گذره، می شه این جشنها تموم نشن؟!

این یادداشت ابتدا در سایت پیک مستند منتشر شده است.

+ نوشته شده در  87/07/25ساعت   توسط  

احوالپرسی با شهرام درخشان

 

احوالپرسی با شهرام درخشان

 " ممنون از احوالپرسی شما. حالم خوب است ... "؛ و وقتی می گویم که چه قدر خوب، می گوید : " من همیشه خدا را شاکرم برای همه چیز ... ". شهرام درخشان در دومین جشن سینمای مستند با فیلم بر کرانه های پارس حضور داشت و در سه بخش بهترین کارگردانی، پژوهش و تهییه کنندگی نامزد دریافت تندیس جشنواره بود. برکرانه های پارس به خلیج فارس می پردازد و سیر تاریخی رویداد های آن را مرور می کند و در دومین جشنواره ی “سینما حقیقت” نیز در بخش مسابقه نمایش داده خواهد شد.

درخشان این روزها در حال تولید فیلمی است با نام " مردمی كه همه چیز، همه چیز، همه چیز دارند". فیلمی که كپی‌برداری فرهنگی و هنری كشورهای خلیج فارس از نمادهای فرهنگی هنری ایران را بررسی می کند و مشخصا به معماری ایرانی مورد استفاده در کشور امارات می پردازد. او درباره ی این که چرا این موضوع را انتخاب کرده می گوید: " موضوع این فیلم بسیار خاص و درباره ی نداشتن هویت فرهنگی در كشورهای عربی است؛ چرا كه در كشورهای عربی، معماری و فرهنگ ایران را به عنوان فرهنگ خود جا زده اند و حتی توسط ایرانی‌ها، معماری سنتی ما در آن جا گسترش یافته است. متاسفانه مدت هاست که می شنویم کشورهای دیگر، بسیاری از مفاخر، هنرمندان و دانشمندان ما را به نام خود تصاحب و مصادره کرده اند؛ و متاسفانه ما و مسئولین ما نیز نه این مسائل را پی گیری می کنند و نه بازتاب می دهند. اگر حتی به عنوان یک توریست ساده به کشور امارات بروید، این مسئله جلب توجه می کند و می بینید که تا چه اندازه از معماری ایرانی بهره برده اند. در صورتی که امارات کشور جوانی است و بدون سابقه ی تاریخ معماری؛ این تلاش، نبوغ و مرارت معماران ایرانی است که در هزاره ها به آن رسیده اند و حالا آن ها از آن به نام خودشان استفاده می کنند. در حال حاضر دردناک است که عوامل مختلفی دست به دست هم داده ا ند تا هویت و تاریخ ما در حال تکه تکه شدن باشد. ساخت فیلم هایی در این ارتباط بضاعت من فیلمساز است و من در همین حد مقدورم که به این معضل فرهنگی واکنش نشان بدهم ".

کارگردان فیلم هایی چون گنبد سوم، خانه ام روی تپه هاست، یکی داستان پر آب چشم و ... ۴ ماه را به تحقیقات فیلم گذرانده و حالا " تقریبا ۵۰% تصویر برداری فیلم تاکنون انجام شده و مابقی نیز ادامه دارد". درخشان این روزها همزمان با تصویربرداری، در حال انجام تحقیق فیلمی درباره ی بیماری آسم است تا تولیدش را به زودی آغاز کند.

این گفت و گو ابتدا در سایت پیک مستند منتشر شده است.

+ نوشته شده در  87/07/20ساعت   توسط   | 

احوالپرسی با مهدی نادری

 

احوالپرسی با مهدی نادری

 " مدتی را برای پی گیری کارهای شخصی ام ایران نبودم و تازه برگشته ام ...". آخرین فیلم مهدی نادری با عنوان " رویاهای فراموش شده" در دومین جشنواره ی سینما حقیقت به نمایش درآمد؛ او درباره ی موضوع و آشنائی با سوژه ی  فیلمش می گوید: " مشغول ساخت فیلم مستند دختران آفتاب بودم و در همان روستا با خانم مسنی آشنا شدم که ایرانی نبود. پرس و جو کردم و متوجه شدم از بازماندگان جنگ جهانی دوم و لهستانی است؛ که به ایران آمده و بعد از ازدواجش با یک افسر ایرانی برای همیشه در ایران ماندگار می شود". نادری از سال ۱۳۸۱ به صورت ناپیوسته یکسال و نیم تصویربرداری فیلمش را آغاز می کند. " من در کارهایم به سالخوردگان زیاد پرداخته ام. ما همه یک روز پیر می شویم و پیری و سرنوشت همیشه از پرسش های ماست. این خانم کتابی بسیار خواندنی بود؛ و تلاش کردم در کنار پرداختن به زندگی گذشته و امروز او، به جنگ و آواره های جنگی و سیر زندگی آن ها نیز بپردازم؛ بخشی از تاریخ که نمی دانم چرا آنچنان که باید به آن پرداخته نشده است".

کارگردان فیلم هایی چون: لب های دوخته، دختران آفتاب، گزارش زیر خاکی، قدم به قدم، ایستگاه بعدی و ... این روزها همزمان با تهیه کنندگی دو مستند کوتاه، مشغول نوشتن یک سریال است و همچنین پیش تولید اولین فیلم سینمایی اش را دنبال می کند: " مدت ها به دنبال ساخت فیلمی درباره ی هنر شعبده بازی و سیرک بودم که برایش با مشکلات بسیاری مواجه شدم. بر همین اساس نوشتن یک سریال را برای عید نوروز آغاز کرده ام با نام قلعه ی شعبده بازان، که کاری ست اجتماعی با بنیان های نمایشی. برای تدوین یک فیلم با کارگردانی عراقی مذاکراتی انجام داده ام اما هنوز کار را شروع نکرده ایم. همین طور بعد از پنج سال که برای ساخت فیلمم مشکلات زیادی را تحمل کردم، در حال حاضر فیلم مرا ببخش مادر مراحل اداری پیش تولیدش را طی می کند و امیدوارم که فیلمبرداریش را به زودی آغاز کنم ... ".

این گفت و گو ابتدا در سایت پیک مستند منتشر شده است.

+ نوشته شده در  87/07/01ساعت   توسط  

احوالپرسی با محمد حمیدی مقدم

 

احوالپرسی با محمد حمیدی مقدم

آبان ماه ۸۵ محمد حمیدی مقدم برنامه‌ای جدید را به دوستداران سینما معرفی كرد؛ او این بار به سراغ تجربه‌ای جدید رفته بود تا دریچه‌ای نو برای بینندگان باز كند؛ دریچه‌ای به سمت دوربین مستندسازان برجسته ی دنیا.

برای علاقه مندان و اهالی سینمای مستند، پخش برنامه ی مستند ۴ اتفاق یگانه ای بود تا سه شنبه شب ها به تماشای فیلم های مستند کلاسیک و روز دنیا بنشینند، که کمتر مجال دیدنشان پیش می آید. برنامه ای که به تهیه کنندگی و کارگردانی حمیدی مقدم تا نوروز ۸۷ به پخش خود ادامه داد، تا تماشاگران تلویزیون را بار دیگر با سینمای مستند آشنا کند و آشتی دهد. ولی متاسفانه ۷ماه است که پخش برنامه متوقف شده و تنها شبکه ی ۴ به پخش فیلم های تکراری اکتفا کرده است. در هنگام پخش برنامه روزنامه ها و مجله ها با حمیدی به گفتگو پرداختند و اخبار پخش فیلم ها گه گاهی چاپ می شد. اما حالا مدت هاست هیچ کسی نمی پرسد که چه بر سر مستند ۴ آمده ؟! این مسئله بهانه ای بود تا سراغی از او بگیرم و بگوید: " با آن که تقریبا برای اولین بار فیلم های جدی سینمای مستند را پخش کردیم، فستیوال های مهم مستند دنیا را در برنامه پوشش اختصاصی دادیم، مخاطبانمان را راضی نگه داشتیم و ... اما متاسفانه با مشکلات بسیاری مواجه شدیم که عملا ادامه ی کار امکان پذیر نبود ... ".

حمیدی مقدم فوق لیسانس سینماست؛ طراحی و ساخت انیمیشن و فیلمسازی را از سال ۱۳۶۴ با كارگردانی چند فیلم كوتاه تجربی در انجمن سینمای جوانان آغاز كرد و فیلم " فضای خاکی" او جایزه ی کارگردانی جشنواره ی سینمای جوان و جایزه ی ارتباط سینما و ادبیات جشنواره ی مونته کاتینی ایتالیا را از آن خود کرد؛ از سال ۷۵ تهیه کنندگی و کارگردانی برنامه هایی مانند سینما ۲، سینما ۱ و سینما ۴ را انجام داد و حالا می گوید: " بی مهری نسبت به برنامه های نوگرا و جدی، متاسفانه روند ادامه ی کار را مشکل می کند. برنامه ی مستند ۴ بر خلاف میل و زحمتی که برایش کشیده بودیم تعطیل شد؛ راستش هنوز هزینه های حتی ویژه برنامه ی نوروزی را نگرفته ایم". هر چند که کمبود ها و مشکلات تمامی ندارند؛ اما حمیدی مقدم هنوز دلش با مستند ۴ است. " برای این برنامه خیلی زحمت کشیدیم. حتی در حال حاضر با طراحی نو و برآوردی که برای سری جدید می خواهیم انجام دهیم کاملا موافقت نشده، اما دلم نمی آید که رهایش کنم. به خاطر همین، طراحی و جلسات بحث و تحقیق سری جدید را شروع کردیم تا شاید بتوانیم از نیمه ی آبان و یا آذر ماه دوباره پخش را آغاز کنیم ...".

حالا دیگر چند شنبه اش زیاد فرقی نمی کند؛ فقط می ماند لذت دوباره نشستن در برابر کارهای شاخص مستند در برنامه ی مستند ۴ ... .

این گفت و گو ابتدا در سایت پیک مستند منتشر شده است.

+ نوشته شده در  87/06/15ساعت   توسط  

فیلمنامه، بودن یا نبودن؟!

 

فیلمنامه، بودن یا نبودن؟!

یادداشتی بر کتاب " نگارش فیلمنامه ی مستند"

سی سال پس از ساخت فیلم هایی تراولوگ توسط برادران لومی یر در دهه ی ۱۸۹۰، جان گریرسن فیلمساز و منتقد بریتانیایی واژه ی فیلم مستند را، با اشاره به فیلم موآنا اثر رابرت فلاهرتی، به کار برد و آن را معمول کرد. اما پس از طی سال ها هنوز بر سر تعریف و چگونگی ساختار فیلم مستند مجادله و بحث وجود دارد و سوءتفاهم و ابهام پیرامون درکنار هم قرار گرفتن واقعیت و داستان در سینمای مستند همچنان در میان فیلمسازان و نظریه پردازان ادامه دارد. هر چند در بسیاری از فیلم های مستند همواره شاهد نقش درام و رابطه ی متقابل آن با واقعیت بوده ایم؛ اما در کنار آن نیز بسیاری با نقش فیلمنامه، داستان و ... در ساختار فیلم مستند به مخالفت برخاسته اند. شاید برای همین است که ژان لوک گدار می گوید: " یک بار برای همیشه این مسئله را روشن کنیم: بهترین فیلم های داستانی، حالتی مستند گونه دارند و بهترین فیلم های مستند، گرایشی به تخیل و داستان ... " . اما گویی مسئله هنوز روشن نشده است. امروزه با تعاریف متعدد از سینمای مستند که هر کدام به درام، ساختار دراماتیک و تاثیر آن در فیلم مستند اشاره کرده اند، دیگر نمی توان فیلم مستند را تنها به شکل صرفا گزارش رسانی، بدون خلاقیت و تاثیر حضور مستندساز و ... مشاهده کرد. آندرو ساریس، نظریه پرداز و منتقد آمریکایی و یکی از مروجان نهضت سینمای مولف در آمریکا، درباره ی فیلم مستند می نویسد: " به طور کلی به دلیل آن که فیلم ها اغلب به شخص، موضوع یا زمان و مکانی خاص استناد می کنند، باید همه ی آن ها را فیلم مستند به حساب آورد ". پرلورنتس، فیلیپ دان و بعد ها ژان روش وجود یک ساختار نمایشی را جز ضروری سینمای مستند می دانستند؛ ادگار مورن نیز واقعیت را تنها با کمک داستان ملموس می دانست و میشل برولت معتقد بود که " ما با کمک تخیل عناصر و موادی را به کار خود می افزائیم که امکان دور رفتن هر چه بیشتر واقعیت را به ما می دهند؛ و داستان یعنی این".

آلن روزنتال؛ که از او کتاب " مستند، از ایده تا فیلمنامه" در ایران ترجمه و منتشر شده است، می گوید: " در دهه ی گذشته شاهد افزایش چشمگیر نگاشته های نظری پیرامون سینمای مستند بوده ایم؛ هر چند که مقولات مهم انتقادی و نظری پیرامون مستند به گونه ی گسترده ای نادیده یا در بهترین شکلش دست کم گرفته شده اند" ؛ و این نادیده و یا دست کم گرفته شدن، کمبود منابع مطالعاتی تخصصی و عدم آشنایی با سینمای مستند روز دنیا موجب شده تا همواره پرداختن به فیلمنامه، نقش درام و داستان در سینمای مستند به یکی از موضوعات داغ و مورد بحث در کشور مان تبدیل شود. هنوز در بعضی از جشنواره ها، فیلم های مستند بسیاری را به جرم داستانی بودن مورد تفقد قرار می دهند و به جشنواره راهشان نمی دهند و یا هنوز هستند کسانی که معتقدند فیلم مستند فطرتا در مرحله ی تدوین است که شکل می گیرد و لاغیر و چیزی هم خدای نکرده با عنوان فیلمنامه و نگارش آن برای سینمای مستند وجود ندارد! اما در گوشه و کنار همیشگی این بحث ها، حتی اگر وجود فیلمنامه برای سینمای مستند را هم نپذیریم، اتفاقی نمی افتد اگر به تنها کتاب آموزشی که در ایران به چاپ رسیده است نگاهی بیاندازیم.

کتاب " فیلمنامه نویسی برای سینمای مستند" ابتدا با ترجمه ی محمد شهبا و در سال ۷۵ به چاپ رسید (پارت/۳۰۰۰ نسخه/ ۱۲۰ صفحه/ ۳۰۰ تومان) و در همان سال بار دیگر و با نام "نگارش فیلمنامه ی مستند" توسط عباس اکبری و امیر پوریا منتشر شد (دفتر هماهنگی پژوهش های برنامه ای معاونت سیما/ ۳۰۰۰ نسخه/ ۱۳۸ صفحه) و آخرین بار نیز در سال ۸۲ با ترجمه ی اکبری و پوریا توسط نشر ساقی راهی بازار کتاب شد تا در کنار ده ها کتابی که به آموزش فیلمنامه نویسی برای سینمای داستانی می پردازند، علاقه مندان به سینمای مستند را با مقوله ی فیلمنامه نویسی در سینمای مستند نیز آشنا سازد. "نگارش فیلمنامه ی مستند" نوشته ی دوایت وی سویین - استاد فیلمنامه نویسی دانشگاه اکلاهما - و جوی آر سویین است. نویسندگان کتاب تلاش کرده اند تا در کنار اشاره به کلیات فیلمنامه نویسی، به نگارش فیلمنامه ی مستند بپردازند. در اولین بخش كتاب با عنوان فيلم و شما، این سئوال مطرح مي‌شود كه براي فيلمنامه‌نويس شدن به چه چيزهايي نياز است؟ 

در بخش طرح پیشنهادی، نويسندگان به ارائه‌ي تعريفي ساده از فيلم مستند مي‌پردازند و در اين تعريف تأكيد می کنند كه فيلم مستند در وهله‌ي اول، به منظور اطلاع‌رساني يا تحت تأثير قرار دادن يا روحيه دادن و برانگيختن و يا تلفيق هر سه، طرح‌ريزي مي‌‌شود و به همان نسبت كه در فيلم داستاني بر عنصر خيال تكيه مي‌گردد، در فيلم غيرداستاني و مستند نیز بر عنصر واقعيت و خيال‌گريزي تأكيد مي‌شود. در ادامه‌ي همين بخش، در كنار مزاياي فيلم مستند و ضمن اشاره به ضعف‌ها و كم‌داشت‌هاي آن، با توضيح درباره‌ي هزینه ها، مشكلات فني و مشكل زمان در توليد فيلم مستند، به مهم‌ترين عوامل توليدي اشاره مي‌شود كه فيلمنامه‌نويس بايد در مرحله‌ي نگارش فيلمنامه به آن‌ها توجهي جدي داشته باشد. در بخش‌هاي بعدي اين كتاب با طرح مطالبی مانند خط اطلاعات، تحقیق درباره ی موضوع و نوع نگاه فيلم، خط علاقه (چيزهايي كه توجه بينندگان را به خود جلب كند)، خلق شخصيت، خطرآفريني براي شخصيت، نتيجه‌گيري و دستيابي به نكاتي روشن از طريق كشمكش و ساختار ارايه، نوشتن پيش‌نويس فيلمنامه، انواع سکانس ها، فیلمنامه ی تقطیع شده و ... خواننده با این نکته آشنا می شود كه كار خود را از كدام نقطه شروع و چگونه پس از طي فصول مياني ، به پاياني دلخواه برسد و سرانجام در آخرين بخش از كتاب، با نمونه‌يي جالب از چگونگي نگارش روايت راوي (نریشن) آشنا می شود.

خواندن و حتی مروری بر کتاب " نگارش فیلمنامه ی مستند" که با این جمله آغاز می شود: "شما از کتابی که درباره ی فیلمنامه نویسی نوشته شده است، دقیقا چه انتظاری دارید؟" و نویسنده اش معتقد است که این تکنیک ها قدم به قدم به شما کمک خواهد کرد تا فیلمنامه های محکم و منسجمی بنویسید؛ شاید برای علاقه مندان سینمای مستند پیشنهاد بدی نباشد. کتاب را نشر ساقی در سال ۸۲ و در ۱۱۰ صفحه و با قیمت ۹۵۰ تومان منتشر کرده است.

این یادداشت ابتدا در سایت پیک مستند منتشر شده است.

+ نوشته شده در  87/06/15ساعت   توسط  

احوالپرسی با همایون امامی

 

احوالپرسی با همایون امامی

 " تحقیق فیلم مستند جنگل را به تازگی تمام کرده ام". امامی فارغ التحصیل كارگردانی از دانشكده‌ی سینما تأتر و سال هاست که به عنوان مستندساز، منتقد و پژوهشگر فیلم مستند به فعالیت مشغول است. او درباره ی آخرین کارهایش می گوید: " تحقیق کتابخانه ای و میدانی فیلم جنگل را از اردیبهشت شروع کردم. در سه سفر به پارک ملی گلستان، جنگل های چالوس و ... حجم عظیمی از جنگل های گیلان و مازندران و عوامل تخریب آن ها را از نزدیک بررسی کردم. حداقل ۴۰۰۰ قطعه عکس گرفتم؛ اسناد و مدارک اداری موجود را دیدم و با مسئولین و دامداران در این رابطه حرف زدم و حالا تحقیق فیلم تمام شده است".

جنگل یک قسمت از مجموعه ی مستند تیس ( نام قدیم محدوده ی کشورهای حوزه ی دریای خزر ) به تهییه کنندگی سعید نبی است و برای شبکه یک ساخته خواهد شد که به مسائل ومشکلات مختلفی مانند تالاب ها، مرداب، بازار، صید و صیادی و ویژگی های اقلیمی می پردازد. امامی قصد دارد تصویربرداری فیلم را از اوخر مهر ماه یا در اوائل آبان ماه به دلیل حضور دامدارها در ییلاق که از عوامل مهم تخریب جنگل ها هستند، آغاز کند. امامی که تحقیق و پژوهش درباره ی سینمای مستند را از سال ۶۶ آغاز کرده و تاکنون کتاب هایی مانند "پس قصه" ( نقد و بررسی ده اثر برتر سینمای مستند ایران)، "نقدی بر قوم‌پژوهی در سینمای مستند ایران" و... را به نگارش درآورده، درباره ی فعالیت های نوشتاری­اش نیز می گوید : " در روز آخر نمایشگاه کتاب امسال، نشر ساقی کتاب "فیلم مستند، درام و ساختار دراماتیک" را پخش کرد؛ این کتاب رساله ی دانشگاهی من بود که با بازنویسی دوباره به چاپ سپرده شد". اما تعدادی از کتاب های امامی با تغییر مدیریت ها از اولویت چاپ خارج و یا درگیر مشکلات اداری شده اند. " به خاطر مشکلات بسیار مجبور به واگذاری حقوق تعدادی از کتاب ها به ناشران شدم؛ که هر کدامشان به دلیل تغییر مدیریت ها هنوز به چاپ نرسیده اند و یا به­رغم نایاب بودنشان از چاپ دومشان خبری نیست. کتاب "نقدی بر سیر تحولی گفتار در سینمای مستند ایران" تنها در ۳۰۰ نسخه چاپ شده و با وجود تقاضای بسیار تجدید چاپ نشده و یا کتاب "یک عمر، یک راه، یک عشق" که به آثار خسرو سینائی می پردازد را از سال ۷۲ به مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی تحویل داده ام اما هنوز بدون هیچ توضیحی از چاپ آن سر باز می زنند؛ همین طور کتاب های "آسیب شناسی مستند سازی در تلویزیون" و "جستاری در گونه‌شناسی سینمای مستند ایران" را سال هاست که تحویل داده ام اما هنوز چاپ و منتشر نشده اند؛ کتاب هائی که می تواند برای دانشجویان و علاقه مندان سینمای مستند جذاب و مفید باشد" .

كارگردان فیلم های حكایت همچنان باقیست، بچه های چای بوئی، من و مخمل و كوچه های كاشان، من چراغم این جا روشن است، چشم هزار چشمه و ... از مهرماه همزمان با تولید فیلمش تدریس گفتار نویسی در سینمای مستند را در دانشکده ی صدا و سیما آغاز خواهد کرد... .

این گفت و گو ابتدا در سایت پیک مستند منتشر شده است.

+ نوشته شده در  87/06/10ساعت   توسط  

احوالپرسی با مهوش شیخ الاسلامی

 

احوالپرسی با مهوش شیخ الاسلامی

 شاید برای آغاز گفت و گو کمی تلخ به نظر بیاید؛ اما هنگامی که شیخ الاسلامی تلفن را پاسخ می دهد، در جواب احوالپرسی می گوید : "خوب نیستم" ؛ هر چند به دلیل خاصی اشاره نمی کند، اما " این روزها هیچ کس حالش خوب نیست".

مهوش شيخ الاسلامي فارغ التحصيل سينما از مدرسه ی فيلم لندن و فعاليتش را با كارگرداني فيلم مستند توپ آغاز و در مجموعه هاي تلويزيوني دايي جان ناپلئون، كوچك جنگلي، هزار دستان، سربداران و ... نیز به عنوان مدير توليد و برنامه ريز همكاري داشته است. شیخ الاسلامی درباره ی این روز ها می گوید: " مراحل فنی آخرین فیلمم با نام خانه ی دوم تمام شده و فیلم آماده ی نمایش است؛ خانه ی دوم درباره ی یک هلندی است که از دو سال پیش در یزد هتلی را راه انداخته؛ فیلم به او، توریست های هتل و نظراتشان نسبت به ایران می پردازد". تهییه کنندگی خانه ی دوم بر عهده ی رخشان بنی اعتماد و مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی است. کارگردان فیلم هایی چون پرشنگ، پیر حرا، چارشو، یوفک، قاتل یا مقتول و به کجا تعلق دارم؟ که جايزه ی هيات داوران بخش بين الملل اولین جشنواره ی سينما حقيقت را از آن خود کرده است؛ درباره ی نمایش عمومی فیلم های مستند می گوید : " همان مشکلات همیشگی که بارها همه به آن ها اشاره کرده اند؛ نبود سالن برای نمایش؛ که نمایش فیلم ها را محدود به فرهنگسرا ها یا خانه ی سینما می کند و بسیاری از دیدن آن ها محروم می مانند" .

شیخ الاسلامی به مانند همیشه پرحوصله ساخت فیلم تازه ای را دنبال می کند. او این روزها تحقیقات مقدماتی یک مستند با نام کول فرح را انجام داده و امیدوار است که بتواند ماه آینده نیز تصویربرداری کارش را آغاز کند.

این گفت و گو ابتدا در سایت پیک مستند منتشر شده است.  

+ نوشته شده در  87/05/01ساعت   توسط  

سفر به دیگر سو...

 

سفر به دیگر سو...

گذری بر زندگی و آثار فرهاد ورهرام

مراسم بزرگداشت فرهاد ورهرام در تاریخ ۶/۳/۱۳۸۷در سالن سینما حقیقت مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی برگزار شد. در این مراسم سه فیلم بازار در اردهال، عروسی مقدس و خلوت جنگل از ساخته های ورهرام به نمایش درآمد. پس از آن محمد تهامی نژاد درباره ی ویژگی های فیلم های او صحبت کرد و ورهرام نیز ضمن پاسخ به سوالات تماشاگران به بیان دیدگاه های خود پرداخت. نوشته ی زیر به بهانه ی این بزرگداشت گذری دارد بر گوشه ای از زندگی و آثار فرهاد ورهرام.

پدر گیاه شناس بود؛ از فارغ التحصیلان مدرسه ی عالی فلاحت کرج؛ مسلط به زبان فرانسه و اهل کتاب؛ سفرها و جستجوهایش او را به بروجرد کشانده بود. مادر فارغ التحصیل دانشسرای عالی بود و مدیر دبستان و دبیرستان." فرهاد ورهرام" در بروجرد بدنیا آمد؛ سال ۱۳۲۷ ؛ دو سالش بود که به همراه خانواده به نهاوند رفت. آخر هفته که می شد، مادر کودک پنج شش ساله اش را در گاراژ نهاوند به عبدالمحمد راننده می سپرد تا مادر بزرگ او را در گاراژ بروجرد تحویل بگیرد. سفرها آغاز شده بود. سفرهایی که با همراهی پدر در ماموریت های تابستانی و همچنین عضویت در تیم بسکتبال برای او ادامه پیدا کرد. فیلم های ملی میهنی که از طرف ارتش ساخته می شد و فیلم های آموزشی بهداشتی سپاه صلح، که با آپاراتی در میدان خاکی نهاوند به نمایش در می آمد؛ اولین دیدارها را از سینما برای او شکل داد. سال ها بعد، پدر بانی ساخت سینمایی در بروجرد شد و آپاراتخانه ی سینما به پاتوق اصلی ورهرام تبدیل شد. در فضای آن روزها، سینما ایران و سینما داریوش بروجرد که تقریبا فیلم های روز را نشان می داد تاثیر چشمگیری در او گذاشت. ورهرام دیگر هر هفته یا دو هفته فاصله ی نهاوند تا بروجرد را می گذراند تا خود را به سینما برساند و فیلمی تازه ببیند. سال های آخر دبیرستان دیگر یک فیلم بین حرفه ای بود و در سفر های گاه به گاه به تهران، مشتری مستند های تلویزیونی ثابت پاسال. پس از دیپلم به تهران آمد و با تشویق یکی از دوستان در کنکور مدرسه ی عالی سینما و تلویزیون شرکت کرد. اما یکی از شرایط کنکور که انجام سربازی بود او را مجبور به رفتن سربازی کرد.

فاصله ی بین ثبت نام و اعزام را ورهرام به کلاس زبان رفت و تماشای ثابت و هر روزه ی گالری ها و تئاتر ها را از دست نداد. پرواربندان، کرگدن، دشمن مردم، بلبل سرگشته، سلطان مار و ... تئاتر هایی است که او تماشایشان را از دست نمی دهد. مهرماه ۱۳۴۷ با عنوان سپاهی ترویج و آبادانی به سنندج اعزام شد. آشنایی با گروه های تئاتری سنندج و دوستی با بهروز غریب پور و دیگران؛ قرار های قهوه خانه ای و بحث و جدل، دست به دست شدن کتاب؛ آشنایی با محمد رضا لطفی که او هم در آن جا سرباز بود و در ارکستر استاد حسن کامکار(پدر کامکارها) ساز می زد، این دوره ی زندگی او را آن قدر تاثیر گذار کرد که می خواست در آن منطقه بماند و دامپزشک شود. سال ۴۹ با پایان یافتن دوره ی سربازی دوباره به تهران آمد. فاصله ی زمانی مانده تا کنکور را در سازمان نقشه برداری کشور مشغول به کار شد. در همین ایام آگهی آموزش و نیاز به بازیگر در کارگاه نمایش کنجکاوش کرد. زمانی اندک نگذشت که ورهرام همراه اساتید کارگاه، شهرو خردمند و ایرج انور،تمرین تئاتری را که اقتباسی بود از نمایشنامه ی پرومته در زنجیر ، آغاز کرد. روزی پس از تمرین، هنگامی که چراغ ها ی سالن روشن شد، تمرین شاهد یک تماشاچی بود؛ فریدون رهنما آمده بود تا برای فیلم خود بازیگر انتخاب کند؛ و همان جا بود که ورهرام انتخاب شد تا ایفاگر نقش صنعتگر در فیلم" پسر ایران از مادرش بی خبر است" باشد. فضای حاکم بر کارگاه نمایش که او را پس زده کرده بود و آشنایی نزدیک با رهنما که پیش از این با خواندن مقالات و نوشته هایش در مجلات نگین و فردوسی می شناخت؛ دلیلی شد تا ورهرام کارگاه را ترک کند و تمام وقت با رهنما همکاری داشته باشد.

تعارض ها، بگو مگو با استادان و عدم حضور در بعضی از کلاس های مدرسه ی عالی تلویزیون و سینما که او حالا دانشجویش بود، موجب شد سرانجام پس از غیبت های طولانی در سال ۵۲ از دانشکده اخراج شود. ورهرام که در این سال ها تحت تاثیر اندیشه های صمد بهرنگی است، تصمیم می گیرد تا تهران را ترک کند و به نهاوند برود و معلم روستا شود. خداحافظی با یکی از اقوام در سازمان جنگل ها اما سرنوشت دیگری رقم زد. روابط عمومی سازمان نیاز به فیلمبردار داشت و او از طبقه ی دوم ساختمان سازمان به طبقه ی چهارم رفت و از فردای همان روز به عنوان دستیار مرحوم رضا گلکار فیلمبردار ثابت سازمان جنگل ها و مراتع کشور مشغول به کار شد. یک ماه بعد به دلیل سفر گلکار، او فیلمبردار ثابت سازمان شد. گلکار که در دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران عهده دار کارگاه فیلم و عکس بود، او را به دکتر نادر افشار نادری معرفی کرد. افشار نادری تحصیل کرده فرانسه بود و علاقه مند به سینمای مردم شناسی. واحد فیلم و عکس دانشکده با تجهیزات متعدد و مختلف در اختیار ورهرام قرار گرفت. او هر هفته سه شنبه ها به آن جا می رفت. در همین روز دکتر هوشنگ کاووسی درباره ی سینما و مردم شناسی تدریس می کرد و پس از کلاس او، دانشجویان مدت دو ساعت را نزد ورهرام به آموزش شیوه ی عملی نحوه ی کار با ابزار های عکاسی و فیلمبرداری می گذراندند. علاقه، اشتیاق و توانایی او موجب شد تا دکتر افشار نادری او را به دکتر روح الامینی، مدیر گروه انسان شناسی دانشکده معرفی کند تا با آنان نیز همکاری نماید. در آن سال دو پروژه ی تحقیقاتی ابیانه و مراسم قالی شویان مشهد اردهال زیر نظر دکترروح الامینی انجام می شد. ورهرام که در این سفر های تحقیقاتی به عنوان عکاس حضور داشت، با پژوهش های مردم شناسی بیشتر آشنا شد؛ نیاز به آموختن بیشتر در این زمینه موجب شد تا به عنوان مستمع آزاد در کلاس های درسی دکتر افشارنادری، دکتر صدیقی و دیگر اساتید حضوری مستمر داشته باشد. فروردین ماه ۵۶ افشار نادری، موسسه پژوهش های دهقانی و روستایی ایران را تاسیس کرد و فرهاد ورهرام مسول واحد فیلم و عکس موسسه شد. با تجهیز شدن این واحد و با تحقیقاتی که درباره ی ابیانه انجام شده بود، ورهرام در همین سال فیلم نخل را ساخت. سفرهای تحقیقاتی یکی پس از دیگری ادامه پیدا کرد و افشار نادری با ورهرام بازبینی و یافتن موضوع و ایده برای رساله های دانشجویی را انجام می دادند. سفرهایی که هر کدام در سال های بعد به ساخت فیلم هایی بسیار از سوی ورهرام منجر شد.

در اوائل سال ۵۷ ورهرام با معرفی افشار نادری به فرانسه و نزد ژان روش رفت تا در رشته ی فیلم مردم شناسی تحصیل کند، اما تنها سه ماه را در فرانسه گذراند و به ایران بازگشت تا تولید فیلم های مستند، عکاسی و انجام پروژه های تحقیقاتی خود را از سر گیرد. آغاز سفرهایی دیگر ...

+ نوشته شده در  87/03/10ساعت   توسط  

مردان جنگ

 

مردان جنگ

هر چند سال ها از پایان جنگ میان ایران و عراق می گذرد؛ اما پرداختن به مضامینی در ارتباط با جنگ و ساخت فیلم های داستانی و مستند با این موضوع همچنان ادامه دارد. " مردان جنگ " در هشت فصل و برای ساخت یک مجموعه ی مستند به نگارش در آمده و به چگونگی آغاز جنگ و ... می پردازد. این مجموعه هم اکنون در حال ساخت است. آن چه در ادامه می آید فصل اول این مجموعه است.

+ نوشته شده در  86/10/01ساعت   توسط  

گفت و گو با عطاا... طاهر کناره

 

اين جايزه مختص تمام عكاسان ايراني است

گفت و گو با عطاا... طاهر کناره

  

 "عطا ا... طا هر کناره" متولد سال ۱۳۵۲ در تهران و عکاسی را از سال ۷۱ با روزنامه ی همشهری آغاز کرده است. وی تا کنون جوایز مختلفی را در عکاسی چون: نفر دوم مسابقه ی سراسری سینما ی جوان در سال های ۷۳ و ۷۴ در دو بخش؛ نفر اول جشنواره ی بین المللی عکس کودک سوره در سال ۷۴نفر اول جشنواره ی مطبوعات در دو بخش خبری و اجتماعی در سال ۷۴؛ نفر دوم نمایشگاه بین المللی POJ (بهترین عکاسان مطبوعات در آمریکا) بخش روزنامه درسال 2004؛ تقدیر در نمایشگاه بهترین عکاسان فتوژورنالیسم بین المللی درآمریکا سال 2004 و نفر دوم مسابقه ی عکس ورلد پرس فتو ( World Press Photo ) در بخش spot news سال 2004 و ... را در یافت کرده است. طاهر کناره در حال حاضر عکاس روزنامه ی همشهری و خبرگزاری فرانسه AFP در ایران است. وی همچنین دوره ی عکاسی و فیلمسازی را در انجمن سینمای جوان گذرانده و چند فیلم کوتاه و یک برنامه ی تلویزیونی به نام جنگ آفتاب ساخته است.

براي عكاسی خبري در ايران چه جايگاهي را تصور مي‌كنيد؟ آيا در سال‌ها ی اخیرپيشرفتي داشته‌ايم؟

به مراتب خيلي بهتر از زماني‌ست كه من كارم را با همشهري آغاز كردم. الان تعداد بيشتري از روزنامه‌ها رنگي‌اند و تصوير نمود بيشتري دارد. عكاسان خبري هم بيشتر شده‌اند؛ آموزش و تدريس‌ عكاسي در اين سال‌ها جدي‌تر شده و همين طور تأثير مثبتش را در جامعه گذاشته؛ مثلاً تعداد عكاسانی كه در دو سالانه شركت مي‌كنند نسبت به چند سال گذشته خيلي بيشتر شده و همچنين آژانس هايي كه در ايران وجود دارند؛ كه اين نشان دهنده‌ي اهميت تصویری ايران است و آن ها دنبال ديدن تصويري از ايرانند. ارائه‌ي عكس‌ها بهتر شد ه و شرايط بهتراز این هم خواهد شد.

البته اين شايد به خاطر جو سياسي ایران هم باشد؛ اما ما در مطبوعات خودمان هم با عكس مشكل داريم و عكاسي و عکس خبري آن چنان كه بايد هنوز جايگاه خود را پيدا نكرده اند.

بله، حق با شماست. در مطبوعات خودمان، مشكلاتي داريم كه خيلي عميق اند و با يك بحث كوتاه هم حل شدني نيست. من جاهاي ديگري هم گفته ام؛ به عنوان نمونه ما هنوز براي مطبوعات خودمان يك اديتور نداريم و خودمان بايد اين كار را انجام دهيم. يا متاسفانه يكي از مشكلات و شايد اصلي ترين مشكل، قانون كپي رايت است كه در ايران وجود ندارد. قول مي‌دهم اگر اين بحث در ايران حل شود حقوق عكاسان خبري از ۱۴۰ تا ۱۲۰ هزار تومان در ماه به ۵۰۰، ۴۰۰ هزار تومان برسد. شايد آن زمان قدر عكس را بدانند.

ارائه عكس از طريق سرويس عكس به سردبير، اديتوري مي‌خواهد كه وجود ندارد. اعتماد سردبيري به مجموعه‌ي عكاسي؛ كه اين اعتماد در ايران بسيار ضعيف است. تزئيني كار كردن عكس‌ها؛ اين كه با آقايي يك مصاحبه كردند و حالا صرفاً يك عكس باشد بد نيست. ديگر مهم نيست كه اين عكس كي و كجا تهيه شده. چرا ؟ چون اهميت ندارد. چون يك تفكر به نام سرويس عكس‌ كه غالب باشد وجود ندارد. سرويس عكس هست؛ اما اسماً، رسماً سرويس‌ عكسهاي كمي هستند كه تأثير گذارند و اصولي را رعايت مي‌كنند. يا الان متاسفانه چند خبرگزاري در ايران عكس را رايگان ارائه مي‌كنند و من نمي‌دانم براساس چه سياستي. اين براي روزنامه ضربه است. روزنامه‌ها به نحوي تاريخ يك كشور را ثبت مي‌كنند. اما الان به سمت تاريخ بي‌تصوير مي‌رويم. ممكن است مطالب خوبي داشته باشيم؛ اما مطالب به مرور زمان تحريف مي‌شوند. اما يك عكس خبري خوب را نمي‌شود تحريف كرد. به هر حال مشكلات بسياري وجود دارد و آن ارزش لازم به عكس و عكاس خبري را در اين جا نمي‌دهند.

به ارزش و اهميت عكس خبري اشاره كرديد . به نظر شما يك عكس خبري داراي چه تعريف و كاركردهايي ست ؟

اين مسأله نگاهي كارشناسانه مي‌خواهد. اما در عين حال مقوله‌ي تصوير، ديدن تصوير است. يعني مردم عادي را به نگاه كردن عادت دهيم. اين هم يك پروسه‌ي طولاني مدت مي‌خواهد . گاهي يك مجله‌ي خارجي مي‌بينم كه همه‌اش عكس است. در دل همين عكس‌ها مطلب هم هست؛ اما عكس‌هاي خوبي هم دارد؛ چاپ خوب، صفحه‌بندي خوب و … شايد حتي كساني كه سواد هم نداشته باشند بتوانند با اين مجله ارتباط برقرار كنند. اين يعني تعريف و تاثير عكس. اما اين جا به عنوان تخصصي فقط يك مجله‌ي "عكس " را داريم كه چاپ مي شود. آن هم به جزچند صفحه‌ي اندك رنگی، بقيه‌اش سياه و سفيد است. يعني حتي آن هم هنوز جاذبه‌ي كامل را ندارد. انگشت شمارند نشرياتي كه بحث تأثيرگذاري تصوير را بر مخاطب جدي گرفته‌ اند. ما بايد به فرهنگ تصوير بپردازيم و به آن بهاء دهيم تا به تأثير و كاركردهاي مثبت آن برسيم. من در زلزله‌ي بم چيزي ديدم كه حيرت كردم. يك روزنامه‌ي ايالتي در آمريكا، يعني يك روزنامه‌ي محلي نه با بخش سراسري، به بم عكاس فرستاده بود. در صورتي كه آن ها مشترك آژانس هايي چون ايپا، سيپا و … هم هستند و مي‌توانند از عكسهاي خبرگزاري استفاده كنند؛ ولي باز عكاس مي‌فرستند. اما اگر اين اتفاق در جايي ديگر مي‌افتاد، عكاس مي‌فرستاديم؟ و اين همان نكته‌هايي است كه بايد باز بشود و مورد بررسي قرار گيرد، تا حل شود. در اين صورت‌ست كه عكاسی خبري با تعريف تأثيرگذاري سريع، جايگاه و تعريف و كاركرد مناسب خود را خواهد داشت.

چه عاملي باعث شد تا در ورلدپرس‌فتو شركت كنيد؟

پيش از ارسال عكس‌ها به ورلدپرس‌فتو ، چاپ عكس‌ها بازتاب بسيار خوبي داشت. در خبرگزاري فرانسه استفاده شده بود و يا مثلا در مجله‌ي پاريما شش صفحه ی کامل عكس چاپ شده بود؛ كه اين اتفاق بسيار نادري‌ست. يا در بسياري از نشريات دنيا این عکس ها چاپ شد و تأثيرش را گذاشته بود. اين‌ها باعث شد كه شخصاً عكس‌ها را براي مسابقه فرستادم و خبرگزاري هم خودش اين كار را جداگانه انجام داد.

درشماره ی دوازدهم مجله‌ي عكسنامه، مطلبي چاپ شده در‌باره‌ي اين عكس؛ كه اين تصوير دردناكي است و نبايد چاپ مي‌شد و حتي به جاي عكس، يك كادر سياه گذاشته است. مطلبي را هم ترجمه كرده‌اند از خواننده‌ي روزنامه‌اي در انگليس كه به همراه دختر چهار ساله‌اش بوده و با ديدن اين عكس، روزنامه اي را كه هر روز تهيه مي‌كرده ديگر نخريده است و دیگر نظرات اين چنينی. مي‌خواستم نظر خودتان را به عنوان عكاس بدانم؛ فكر نمي‌كنيد اين عكس تاثير بدي بر مخاطب بگذارد و موجب پس‌زدگي او شود؟

بله اين واكنش مخاطب را قبول دارم. عكس‌ها وقتي در روزنامه ی همشهري هم چاپ شده بود، تعدادي از خوانندگان تماس گرفتند و از من گله داشتند كه چه طور دلت آمد اين عكس را بگيري. اما چرا اين سئوال را نمي‌پرسند كه خود عكاس چگونه اين عكس‌ را گرفته؟ ببيند ما با يك حادثه‌اي روبرو شديم به نام زلزله. زلزله‌اي با آن وسعت، كه آن همه كشته داد و شهري به نام بم كه ديگر وجود نداشت. حالا من عكاس كه براي يك رسانه‌ي بين‌المللي هم دارم كار مي‌كنم به بهترين شكل بايد اين قضيه را ارائه دهم. بايد بگويم که اين جا يك چنين اتفاقی افتاده. ما نمي‌توانيم اطلاع رساني غلط كنيم. در همين مدت دفاع مقدس خودمان عكس‌ها و صحنه‌هايي هستند كه گاهي با ديدن آن ها ممكن است اشك آدم جاري شود. پس نبايد عكس گرفته شود. ما نبايد واقعيت‌ها را نشان دهيم؟ حالا اين عكس ممكن است در وجود من اثر منفي بگذارد؛ كه واقعاً‌هم گذاشته؛ من هم چند روز حالم بد بود و حتي آن لحظه خودم نشستم و گريه كردم. اما به عنوان يك عكاس خبري كارم را انجام دادم و بعد هم به عكس‌هاي ديگري فكر كردم. بعد از بم حادثه‌ي نيشابور اتفاق افتاد. كه چه عكس‌هاي دلخراشي هم آن جا مي‌شد گرفت و گرفتند. پس يعني چي؟ يعني نبايد عكس‌ بگيريم؟ چرا از اين زاويه نگاه نمي‌كنيم كه اگر آن فرد و يا تعداد ديگري آن روزنامه را نخريده‌اند، پس اين عكس تأثيرش را گذاشته است. و مطمئنم اگر كنار آن باجه، يك صندوق كمك رساني بود، آن آقا اولين كسي بود كه كمك مي‌كرد. من عكاس هنري نيستم كه بگويم اين عكس را براي زيبايي و از لحاظ زيبايي شناسي گرفتم. عكاسي بسيار شخصي است. اين عكس ممكن است جايي برگزيده شود؛ ممكن است در جايي اصلاً رد شود.

البته در جنگ اين مقوله شايد تفاوت داشته باشد؛ آن جا يك حادثه و اتفاق غير طبيعي است و مي‌توان هدف صلح و جلوگيري از جنگ و غيره را هم در نظر داشت.

من زماني كه تازه عكاسي را شروع كرده بودم، در نمايشگاه دوسالانه‌ي عكس ايران آقاي مهران مهاجر مجموعه‌ي عكسي داشتند؛ كه اگر اشتباه نكنم با عنوان شاخه‌ها در برف بود. من با اين عكس‌ها زياد ارتباط برقرار نكردم. اتفاقاً آن عكس‌ها مقام اول را هم به دست آوردند. به يكي از دوستانم كه همراه من بود گفتم اين عكس‌ها چه چيزي داشت كه حتي جايزه هم گرفت. دوستم گفت نمايشگاه را ديدي؟ حالا بین اين عكس‌ها، كدام عكس‌ يادت است؟ و من اولين عكسي كه در ذهنم بود همين عكس ها بود. گفت همين كه آمدي و با من درباره‌ي اين عكس ها بحث مي‌كني يعني اين عكس‌ها تاثيرش را گذاشته. الان هم به نظر من اين عكس‌ها به شكلي تاثيرش را در يك مقطع گذاشته، و بعد هم تمام مي شود؛ اصلاً خصوصيت عكس خبري همين است. عكس خبري عكسي است كه با خودش خبري را همراه داشته باشد. خيلي ها هم گفتند كه ما وقتي اين عكس را ديديم فهميديم آن جا چه اتفاقي افتاده. من در زلزله ی بم شايد نزديك ۲۰۰ قطعه عكس در روي خط خروجي داشتم؛ اما همين كه از بين آن ها، اين مجموعه ی عكس در صفحه‌ي اول روزنامه‌هاي دنيا چاپ مي‌شود، يا مجله‌ي نيوزويك مطلبي داشت درباره‌ي زلزله ی بم و فقط از اين عكس استفاده كرده بود. پس چرا چاپ مي شود؟ تاثيري را كه روي آدم‌ها مي‌گذارد متفاوت است.

تصوير يك اتفاق بصري‌ست كه بستگي به ذهنيت و درون مخاطب دارد. هر كس نظر خودش را دارد. در مشهد از روي اين عكس يك بيلبورد ۷متري چاپ و در خيابان نصب کرده اند؛ در بم از روي اين عكس قرارست يك مجسمه ساخته شود. يا در ويژه نامه‌ي روزنامه‌ي باني فيلم خواندم که ‌آقاي كيانوش عياري گفته‌اند اين عكس آن قدر روي من تاثير گذاشته كه من عين اين عكس را در فيلمم بازسازي كرده‌ام؛ و وقتي از او عكس صحنه‌اي از فيلمش را مي‌خواهند، مي گويد همان عكس را دوباره چاپ كنيد. من يك عكاس خبريم و وظيفه‌ي اطلاع رساني دارم. مثلاً‌بعد از آن عكس‌ها آمدم تهران و رفتم عكاسي بازي فوتبال ايران و قطر.

احساس خودتان از چاپ و ارائه‌ي اين عكس‌ها چه بود؟

حادثه‌ي بد و تلخي بود. من خودم هم پدر هستم. ديدن آن فضا براي خود من هم دردناك بود. عكاس اين عكس هم يك دختر ۳ساله دارد. من هم خودم را جاي آن ها گذاشتم. به نظرم اين عكس خيلي حرف‌ها دارد. مي‌توانيم خودمان را جاي هر كدام از آن افرادبگذاريم. ولي من فكر مي‌كنم موفق بودم؛ چون اين عكس توانست وضعيت دلخراش آن جا را نشان دهد. آنقدر تاثير گذاشته و به قدری دلخراش و دردناك بوده كه به جاي آن به قول شما در مجله‌ي عكسنامه يك كادر سياه گذاشته‌اند.

فكر مي‌كرديد كه اين عكس جايزه‌ي ورلدپرس‌فتو را از آن خود كند؟

دوستان عكاسم كه خيلي اصرار براي فرستادن عكس مي‌كردند؛ مي‌گفتند كه خيلي شانس دارد. ولي چون در سال قبل، جايزه ی اول هم عکسی از زلزله‌ي قزوين بود، اين گمان هم بود كه تحت‌الشعاع قرار بگيرد و جايزه نگيرد . اما به خاطر استقبال از عكس در روزنامه‌ها و خبرگزاري‌ها احتمالش را هم مي‌دادم.

اگر اين عكس در مطبوعات خارجي چاپ نمي‌شد و از طريق يك خبرگزاري خارجي هم فرستاده نمي‌شد، باز فكر مي‌كنيد جايزه مي‌گرفت؟ و اصلاً فكر نمي‌كنيد اين جايزه شايد سياسي هم باشد؟

اتفاقاً به اين موضوع فكر كردم. چاپ شدن آن در مطبوعات جهان در گرفتن جايزه بي‌تأثير نبوده و اين هم شايد جزو فاكتورهايشان باشد. من اطلاع دقيقي ندارم. اما همين خبرگزاري فرانسه چند سال بوده كه عكس مي‌فرستاده و هيچ جايزه‌اي نمي‌گرفته؛ و امسال با اين مجموعه دو جايزه گرفته . پس دلايل ديگري هم بوده . اما از نظر سياسي يا حرفه‌اي بودن اين مسابقه نظر خاصي ندارم. عكس‌هاي ديگر را هم بايد نگاه كرد. مثلاً‌ عكسي از فلسطين است و جايزه گرفته، پس بايد بگوئيم كه چون از فلسطين است سیاسی ست. من فكر نمي‌كنم به اين شكل هم باشد. ورلدپرس فتو سال هاست كه برگزار مي شود و فكر مي‌كنم خيلي حرفه‌اي‌تر از اين حرف هاست.

صحبت خاصي مانده كه گفته نشده باشد؟

مي‌خواهم اين نكته را اضافه كنم كه من به عنوان يك ايراني اين جايزه را گرفته‌ام. اين جايزه مختص من نيست و براي تمام عكاسان ايراني است.

این گفت و گو ابتدا در سایت گروه عکاسان قزوین منتشر شده است.

+ نوشته شده در  83/01/30ساعت   توسط  

گفت و گو با نادر داوودی

 

عکاسی تئاتر، بخشی از زندگی

گفت و گو با نادر داوودی

 

نمایشگاه سالانه ی عکاسی تئاتر ایران و در کنار آن اولین دوره مسابقه ی عکاسی تئاتر در بیست و دومین جشنواره ی بین المللی تئاتر فجر از سوم تا سیزدهم بهمن ماه ۱۳۸۲ برگزار شد. در این نمایشگاه از میان ۱۵۰۰عکس ارسالی به دفتر نمایشگاه، ۱۲۸ عکس از ۲۵ عکاس به نمایشگاه راه یافت. گفت و گوی ذیل با نادر داوودی است، یکی از عکاسان شرکت کننده در نمایشگاه؛ که در پایان نمایشگاه از سوی هیئت داوران به عنوان یکی از عکاسان برگزیده مورد تقدیر قرار گرفت. داوودی متولد سال ۱۳۴۱ و فوق لیسانس علوم ارتباطات، مدیر شرکت فرهنگی تماشاگران، عکاس نشریات خارجی، روزنامه نگار و عکاس مستقل و سرپرست انتشار کتاب تاریخ مصور تئاتر ایران است. برگزاری نمایشگاه بهانه ای شد برای گفت و گو با او در ایام جشنواره.

 فکر می کنم گفت و گویمان را از برگزاری همین نمایشگاه شروع کنیم.

البته آقای صمدیان باید در این ارتباط باشند و ایشان بیشتر توضیح دهند. اما به گمان من چیزی که از پارسال و امسال می توان نتیجه گرفت؛ این است که برگزاری این نمایشگاه دارد به یک سنت تبدیل می شود. سنتی که عکاسی تئاتر هم در کنار جشنواره و اجرای تئاترها قرار گیرد و به آن بها دهیم. یک حسن آن هم این است تاسطح عکاسانی که در این زمینه کار می کنند را ارتقا می دهد و حداقل عکاسان می توانند خودشان را نسبت به گذشته قیاس کنند. و یا در کنار آثار دیگران ببینند چه قدر متفاوت یا شبیه به هم عمل کرده اند. اما اگر این اتفاق یک سال باشد، هفت سال نباشد هیچ فایده ای ندارد و این امکان عرضه و تحلیل فراهم نمی شود. به هر حال این اتفاق حرکت نوپایی است؛ در گذشته هم برگزار شده، ولی نوبتی.اما امسال دومین باری است به صورت منظم برگزار می شود و امیدوارم با تغییر مدیریتها و مسئولین این چنین سنت هایی متوقف نشوند. این سنت باید بخشی از زندگی تئاتری ما باشد.

چرا برگزاری چنین نمایشگاهی فقط مختص به جشنواره ی تئاتر می شود و در گالری ها کمتر و شاید هیچ اثری از برگزاری چنین نمایشگاهی نیست؟

بله، کم بوده، اما داشتیم. مثلا آقای مسعود پاکدل تا آن جا که می دانم نمایشگاهی را با چنین موضوعی، یعنی عکاسی تئاتر، در گالری ها داشته اند. اما اگر بخواهیم از زاویه ای عمومی تر نگاه کنیم، اصلا ساز و کار گالری داری در ایران در حوزه ی عکس، ساز و کار جا افتاده و مطلوبی نیست. شاید هم طبیعی باشد. عکس وقتی به گالری راه پیدا می کند که بتواند مشتریش را هم پیدا کند ، و گرنه گالری دولتی یا خصوصی صرفا برای نمایش نیستند. باید آثار خرید و فروش شوند. در صورتی که متاسفانه در فرهنگ ما خرید عکس وجود ندارد و اصلا جایشگاهش مناسب نیست. یا نمونه ی دیگر این که نهادها ی دولتی هم قائل به خرید عکس نیستند. و بیشتر نگاهشان تنهابه ثبت تصویری رویداهایشان است. به این دلیل و خیلی دلایل دیگر نمی توان خرده گرفت که چرا عکاسی تئاتر را در گالری و نمایشگاه ها نمی بینیم. اما می توان یک نگاه دیگر هم داشت؛ اگر نسبت عکاسی را با تئاتر مقایسه کنیم؛ می توان گفت که این نسبت در سال ها ی اخیر است که معنی پیدا کرده. به این معنی که اگر ما بر گردیم به یک دهه ی قبل، فعالیت تئاتری بوده اما عکاسی تئانر نبوده یا ضعیف بوده؛ اما الان با گسترش دوربین های دیجیتالی و اضافه شدن عکاسان، حالا عکاسی تئاتر هم رونق گرفته. ویک بخش این رونق هم باز برمی گردد به رونق و فعالیت خود تئاتر. من احساس می کنم که دو ،سه سال است در حوزه ی عکاسی تئاتر در حال تجربه کردن جدیدی هستیم. و این تجربه ی جدید هنوز مولفه های خودش را هم پیدا نکرده.

تئاتر و عکاسی؛ این دو چه پل ارتباطی با هم خواهند داشت؟

برای من عکاسی تنها یک مدیوم است. مدیومی برای انتقال یک پیام. برای من عکاسی یک وسیله ی ارتباطی است؛ نه هنر در مفهوم کلمه و به همین دلیل، عکاسی به این مفهوم مستند نگار و یا فتوژورنالیسم یا خبری هر جا سرک می کشد. مانند یک خبرنگار که خبر را منتقل می کند و عکاس هم می خواهد تصویر یک خبر را منعکس کند. تئاتر در حال حاضر رونقی تازه گرفته؛ این اتفاقی که در حوزه ی تئاتر افتاده، این تکثر گرایی که به وجود آمده، از هر حیث باعث شده تا یک نسل جوان وارد تئاتر شوند و این موضوع برای خودش خیلی جالب است. من راجع به این نسل دارم کار می کنم و ردپای آن ها را این جا هم می توان دید. منتهی من دارم راه خودم را می روم. مثلا من متمرکز شدم در پشت صحنه ها و شاید خیلی کمتر از صحنه عکاسی می کنم. پل رابطه ی بین عکاسی و تئاتر برای من این گونه تعریف می شود. می توان گفت این جا عکاسی نه بخشی از تئاتر است و نه حتی در خدمت تئاتر. عکاسی این جا در خدمت خودش است و کار خودش را می کند. حالا چرا این را می گویم؛ در عکاسی سینما شما می بینید که عکس فیلم برای تهییه کننده جهت نمایش فیلم یک نیاز است. اما در تئاتر این اتفاق نمی افتد و ندرتا حتی از عکس تمرین یا اجرا در پوستر استفاده می شود. به همین دلیل این رابطه، یک رابطه ی کاملا انتزاعی است و هیچ نسبتی با هم ندارند.

خود تئاتر برایتان چه حسی را به وجود می آورد ؟

من صرف نظر از عکاسی تئاتر، اهل تئاتر هم هستم. یک تما شاگر، چه در ایران و چه در خارج از ایران معمولا دیدن تئاتر جزو برنامه های من است. ولی چون عکاس هستم، ارمغانی که برای من دارد همان اجرای بخشی از پروژه های تالیفی من است. پروژه هایی که به تا لیف یک کتاب ختم خواهند شد. خود تئاتر هم برای من صحنه ی ظهور اندیشه های نو گرا و مدرن است. من از این زوایا با تئاتر ارتباط بر قرار کردم. حالا هم نمی دانم ربطی به عکاسی دارد یا نه. برای دیدن تئاتر وقت می گذارم و آن را تعقیب می کنم و بعضی وقت ها اگر تئاتری را نبینم احساس کمبود یا عقب افتادگی می کنم و اذیت می شوم.

اگر بخواهیم یک نگاه و ارز یابی کلی به این نمایشگاه داشته باشیم، شما چه نظری دارید ؟

نمایشگاه سال قبل یک مرور ده ساله بر عکاسی تئاتر ما بوده است و این نمایشگاه حاصل فعالیت یک ساله. یکی از تحول ها در این زمینه مفهوم انتقال از دوره ی نگاتیو به دیجیتال است و افزایش تعداد عکاسان ؛ که به نظرم نسبت به گذشته بسیار بیشتر شده و مسائل مختلف دیگر. اما به صورت جمع بندی می توانم بگویم که وزن این یک سال بیشتر و یا شاید برابری می کند با آن ده سال. اما امیدوارم این حرکت ادامه پیدا کند و متوقف نشود.

این گفت و گو ابتدا در سایت گروه عکاسان قزوین منتشر شده است.

+ نوشته شده در  82/12/24ساعت   توسط  

گفت و گو با مارکوس زونر؛ کارگردان تئاتر اودیسه

 

تنها به دنبال یک هدف تئاتری هستیم

گفت و گو با مارکوس زونر

زونر بعد از اجرای موفق " ها هملت " در ایران، این بار اودیسه را با اقتباسی از هومر، به صحنه برده است. او سردبیری یک فصلنامه ی تئاتری، تاسیس شرکت و آکادمی تئاتر زونر را هم در کنار بازیگری و کارگردانی بر عهده دارد. در کشورهای بسیاری به اجرا پرداخته و جوایز بی شماری را نیز نصیب خود کرده است. این گفت و گو در اتاق گریم تئاتر شهر در حالی انجام شد که او گریمش را تمام کرده بود و کمی بعد باید به روی صحنه می رفت.

آشنایی ما با شما تنها به اجرای " ها هملت " در جشنواره ی سال گذشته بر می گردد. دوست داشتم بیشتر با شما آشنا شویم.

من و پاتریشیا باربویانی کارهای مختلفی را انجام می دهیم؛ اما در اصل بازیگریم. من آلمانی ام؛ ولی حالا نزدیک به بیست سال است که در سوئیس زندگی و کار می کنم. در زمینه تئاتر تحصیلات آکادمیک دارم و از همان جا هم با پاتریشیا آشنا شدم؛ ازدواج کردیم و گروهمان را تشکیل دادیم. در کشورهای مختلفی تئاترمان را اجرا کرده ایم. کارگاه های آموزشی برقرار کرده ایم و ... . گفتم که کارهای متفاوتی انجام داده ایم و کاملا هم یک گروه آزاد هستیم.

هر دو کارتان در ایران از متون کلاسیک نمایشی بهره می گیرند؛ دلیل خاصی برای این انتخاب ها هست؟

راستش ما هم به این متون کلاسیک می گوییم. اما اصلا چرا باید این متون را چنین نامید؟ وقتی که ما یک تئاتر را به صحنه می بریم و تلاش می کنیم تا به بهترین شکلش آن را نمایش دهیم، باید داستانش را هم خوب تعریف کنیم. این متون نمایشی هم داستان های بسیار خوبی را برای ما تعریف می کنند. من همیشه این را گفته ام که زندگی بسیار کوتاه است و به همین دلیل باید برای بازگو کردن حرف هایمان، داستان های خوبی را انتخاب کنیم. خب این داستان ها هم به طور متداول کلاسیک اند. ولی می بینیم که بعد از قرن ها هنوز زنده اند و نو مانده اند.

اجرای شما تلفیقی است از کمدی، تراژدی و حذف تمام عوامل صحنه و ... چگونه به این شکل از ارائه رسیدید؟

می توان بگویم بر اساس جستجو و تلاش. به گمانم سبک یا شیوه ی اجرایی از دل همین جستجوهاست که به دست می آید. همان طور که گفتم نمایش های مختلفی را با اجراهای متفاوتی به صحنه برده ام. اما قرار نیست که تمامی کارهایمان شبیه به هم باشد. در مورد کمدی شدن کار هم باید بگویم که بله، درست است. در اصل بخشی از کارست که به آن فکر کرده ایم. اما برایمان اصل نبوده و تراژدی هم برایمان مهم بوده. این دو بدون هم برایمان بی معنی اند؛ مانند نور و سایه که هر دو با هم دارای اهمیت اند.

اودیسه با ها هاملت چه تشابه و تفاوت هایی در اجرا دارند؟

در ظاهر و شاید در یک چیز شبیه اند؛ آن هم حضور من و پاتریشیا. یعنی حتی صندلی های ما هم تفاوت دارند چه برسد به ساختار و بازیگری. درست است که به یک شیوه از اجرا رسیده ایم و می خواهیم ادامه اش دهیم؛ اما این دلیل نمی شود که همه چیز مثل هم باشند. از طرفی، نو بودن را هم نمی دانم یعنی چه و این که اصلا چه چیزی را می توان نو دانست. یا چرا باید فکر کنیم که همیشه باید ارژینال و نو باشیم. مثلا می توانم به نویسندگانی اشاره کنم که فقط یک کتاب می نویسند. ما این جا نیستیم تا چیزهای نو نشان دهیم. در اصل به دنبال یک هدف تئاتری هستیم.

اودیسه را در سوئیس هم به صحنه برده اید؟

بله. هم در سوئیس و هم در چند کشور دیگر تاکنون آن را به اجرا گذاشته ایم.

در ایران این اجراها تا چه اندازه ای تغییر کرده اند؟

تنها چند صحنه ی کوچک را حذف کرده ایم. این هم به دلیل محلی است که داریم کارمان را در آن اجرا می کنیم و نمی خواهیم کسی را ناراحت کنیم. اما ساختمان اصلی کاملا حفظ شده و تغییری نکرده است.

+ نوشته شده در  82/12/11ساعت   توسط  

گفت وگو با الکسی مرکوشف؛ کارگردان تئاتر عمو ولودیا

 

آسمان از زمین شروع می شود

گفت وگو با الکسی مرکوشف

 

"عمو ولودیا" به دراماتوژی، بازیگری و کارگردانی مرکوشف روسی تبار، از آلمان در بیست و دومین جشنواره بین المللی جشنواره تئاتر فجر به صحنه رفت. نمایشی بی کلام که روایت گر زندگی ولودیاست. داستان در اتاق ولودیا می گذرد؛ کسی که هر روزش تعطیل است؛ با حیوانات خیالیش روزگار را می گذراند و هر روز میان واقعیت و خیال به سر می برد ... .

 چطور با جشنواره تئاتر ایران آشنا شدید؟

نزدیک به شش ماه پیش بود که در یک کاتولوگ مطلبی درباره ی تئاتر ایران خواندم و تصمیم گرفتم تا با مرکز هنرهای نمایشی تماس بگیرم. ایمیلی برای مرکز فرستادم و با جواب مثبت آن ها مواجه شدم. فیلم کارم را برایشان فرستادم و به جشنواره دعوت شدم.

پیش از این با تئاتر ایران آشنایی داشتید؟

نه متاسفانه؛ تنها یک تئاتر ایرانی در آلمان دیده بودم.

از میان کارهایتان چرا عمو ولودیا را برای اجرا انتخاب کردید؟

من نمایش عمو ولودیا را در سال 2000 به صحنه برده ام. ولی بعدها آن را تغییر دادم. برای اجرای جشنواره من دو قطعه به صورت انفرادی آماده داشتم که یک قطعه را در ایران نمی توانستم کار کنم. پس همین یک قطعه ماند؛ که آن هم تنها یک ایده بود. یک نور کوچک که درون ذهن من شکل گرفت و به مرور زمان پرورشش دادم تا کامل تر شد. شاید بتوانم بگویم دلیل خاصی برای انتخاب اجرای این کار نداشتم.

عمو ولودیا درباره ی یک انسان تنهاست؛ با رویاها و واقعیتی که با آن ها زندگی می کند. این موضوع چه جذابیت هایی برایتان داشت؟

در واقع زندگی برای من از همه چیز مهم تر بود. زندگی از نظر من میلیون ها انسانی هستند که مثل عمو ولودیا در یک زیر زمین زندگی می کنند و در تلاشند تا از آن محیط خارج شوند. یعنی حتی گاهی در خواب ها و رویاهایشان دارند از زندگی خارج می شوند و به زندگی دیگری فکر می کنند. حالا من یک سئوال دارم. چرا هری پاتر این همه معروف شده و همه دوستش دارند؟ به نظر من جوابش این است که همه ی انسان ها  به دنبال نوعی راه گریزند. به دنبال یک پنجره، یک در، تا زندگیشان بهتر شود؛ به آرزوهایشان برسند. در هری پاتر به نوعی همه به دنبال خودشان می گردند.

و یا به تعبیری دیگر، تنهایی انسان معاصر ...

بله، کاملا درست است. تنهایی انسان معاصر چیزی غیر قابل انکار است.

شیوه ی اجرا از پیش مشخص بود یا در دل کار به آن رسیدید؟

این شکل از اجرا چیزی نبود که من یک مرتبه به آن رسیده باشم. در حدود هجده سال است که روی این شیوه ی اجرایی کار می کنیم و البته هنوز هم کامل نیست. چهار سال همرا با دوستانم در یک دیر خودمان را حبس کردیم؛ اصلا از آن جا بیرون نمی رفتیم. آن جا ثابت ماندیم و در این مدت درباه ی تکنیک های اجرایی در جهان تحقیق و تجربه کردیم. تلاش کردیم تا توانایی های اجراییمان را بالا ببریم.

متن ها و شیوه ی اجرایی دیگری را هم در مدت تجربه کردید؟

خیلی کم کارهای دیگری انجام داده ام. من تئاتر و سینما خوانده ام و فقط در بین سال های 1985 تا 1989 متن ها و شیوه ها دیگری را کار کرده ام؛ اما حالا سال هاست که این شکل از اجرا راضی ام می کند.

متن در این شیوه ی اجرا برایتان چگونه به وجود می آید؟

من اصلا به چیزی فکر نمی کنم. متن ندارم و می گذارم تا خودش پیش من بیاید. مثلا در جنگل راه می روم و قدم می زنم. یا بویی را احساس می کنم و از آن لذت می برم. متن هم خودش سر و کله اش پیدا می شود.

صحنه و اجزایش برایتان چه جایگاهی دارند؟

دوست دارم صحنه ام جادویی باشد و این را به کمک نور، صدا و ... خلق می کنم تا کارم را شکل دهم. یک نمایش تنها به حرکت و بازی بازیگر بستگی ندارد. نور، صدا، طراحی صحنه، موسیقی و ... هم در آن وزنه سنگینی اند. تمام سعی ام را می کنم تا افسانه ام را با این عناصر کامل کنم.

در حال حاضر آیا واقعا از این گونه نمایش و اجرا راضی هستید؟

راستش نه؛ من هیچ وقت از خودم راضی نمی شوم. همیشه سعی می کنم یک جستجو گر باشم و بمانم. این نگاه را در متن و اجرای همین نمایش هم می توان دید. این فلسفه ی من است و همیشه هم می گویم افق دید همیشه زیرپاهایمان است و آسمان همیشه از زمین شروع می شود. ما هر چیزی بخواهیم این جا روی زمین هست. ما لازم نداریم که کیلومترها دور شویم و دنبال چیزی بگردیم. فقط کافی است تا درست نگاه کنیم.

+ نوشته شده در  82/12/09ساعت   توسط  

گفت و گو با روبرتو چولی؛ کارگردان تئاتر خانه برنارد آلبا

 

 لورکا؛ روح بین المللی تئاتر است

گفت و گو با روبرتو چولی

دکتر روبرتو چولی متولد سال 1934 میلان ایتالیاست؛ دوره ی عالی فلسفه را با رساله ای درباره ی هگل به پایان برده و از سال 1980 گروه تئاتر روهر را در شهر صنعتی مونهایم آلمان تاسیس کرده است که در حال حاضر یکی از مراکز مهم تئاتری آلمان است. او در این سال ها آثاری از شکسپیر، گلدونی، گورکی، چخوف، لورکا، پیراندللو و ... را به صحنه برده است. گفت و گوی زیر به بهانه ی اجرای " خانه برنارد آلبا " در ایران با او انجام شده است.

در چند سال گذشته یک متن از فرانسه، ایتالیا و حالا هم اسپانیا را به صحنه برده اید. چگونه متن لورکا را با فضای ذهنی خود نزدیکتر کردید؟

به طور قطع لورکا یکی از بزرگترین شاعران قرن ماست. یکی از مشخصه های خاص، جدای از شاعر و نویسنده بودنش، این بود که خودش هم تئاتر کار می کرد. او فقط یک نمایشنامه نویس نبوده؛ بلکه صاحب نمایش هم بوده و بنیاد یک تئاتری هم را گذاشت به نام لابرکا. در عکسی از اجرای نمایش های او، تمام بازیگران لباس های کارگری بر تن دارند؛ چرا که این ذهنیت و خصوصیت گروه او بود. من بسیار تحت تاثیر او هستم.

همین دلیل علاقه تان به لورکاست؟

به نظر من لورکا نویسنده ی فوق العاده ایست. من وقتی بار اول از ایتالیا به آلمان رفتم، اولین کاری که به صحنه بردم همین نمایشنامه بود. لورکا برای من جنبه یک روح بین المللی را دارد و به خاطر همین هم رفتم سراغش. جمله ی زیبایی از لورکا در ذهنم هست که برایتان نقلش می کنم؛ او مدتی قبل از مرگش در یک مصاحبه ی رادیویی می گوید: " من اسپانیایی هستم و روحم اسپانیایی است؛ ولی یک چینی، یک فرانسوی و یا یک ترک خوب بیشتر با من غرابت فرهنگی دارد تا یک اسپانیایی بد". و یک هفته بعد از انجام این مصاحبه هم توسط فاشیست ها به قتل رسید. از این جهات است که من به او بسیار علاقه دارم و تصمیم گرفتم که این کار را در ایران هم اجرا کنم. 

در اجرای شما ما با تحلیل قدرت و نگاه مرد سالارانه از نمایشنامه مواجهیم. درست است؟

معتقدم مساله ی لورکا در این اثر قدرتی است که در دست مردان قرار دارد؛ قدرتی که با آن در حال حکومتند. اما راستش نمی دانم در این جا چقدر آثار او به صحنه می روند. در صورتی که در اروپا و آلمان، در هر دوره ی تئاتری، حداقل ده اجرای مختلف از نمایشنامه های او به اجرا در می آیند. وقتی که این اجراها در ایران به حداقل می رسند، متاسفانه کمتر می توان به آن ها پرداخت و درباره اش حرف زد.

آیا شباهتی میان این نمایشنامه و ایران هم می بینید؟

قطعا شباهت های بسیاری وجود دارد و این نکته در مورد همه ی کشورها هم مطرح است. خوبی تئاتر این است که تماشاگران هر کشوری در هر دوره ی زمانی، برداشت متفاوتی از این نمایشنامه دارند. می توان گفت این نمایشنامه درباره ی مدرنیته است و این قدرت لورکا را می رساند. ما همواره در تمام دنیا با این وضعیت روبروییم که زنان آزاد نیستند. هر چند که مسلما شکل این فقدان آزادی متفاوت است. این قدرت تئاتر است که یک نوع نزدیکی و احساس هم سرنوشت بودن را در هر بیننده ای بوجود می آورد. شاید به همین دلایل بتوانیم بگوییم نمایش " خانه برنارد آلبا " نمایشی است فراگیر و جهانی. دلایلی که موجب شد تا من بخواهم این نمایش را اجرا کنم.

این تحلیل و نگاه معاصر شماست که موجب می شود تا با طراحی لباس امروزی مواجه باشیم و همچنین بیان بدون زبان آهنگین دیالوگ ها از سوی بازیگران؟

طراحی لباس در ایران امر بسیار مهمی است که باید در نظرش بگیریم و با ملاحظه پیش برویم. ما می توانستیم از لباس هایی استفاده کنیم که در آن دوران مورد استفاده قرار می گرفته است. در صورتی که خانم سینایی ] طراح لباس[ می گفتند که ما این جا نمی توانیم از این لباس ها استفاده کنیم. در حقیقت در این چند سالی که به ایران می آیم با در نظر گرفتن تمامی این مسائل، در ذهنم به یک فرم برای اجرا رسیده ام و آن را پیاده می کنم. در اروپا خیلی وقت ها این نمایشنامه را مردها بازی کرده اند. حتی خود من یکبار با بازیگران مرد در ترکیه با این کار به صحنه رفته ام. این طرح که با خانم سینایی به آن رسیده ایم بسیار نزدیک است به طراحی های خود لورکا در آن زمان. اما در رابطه با سئوال دومتان باید بگویم که من ادبیات و تئاتر را از هم جدا می دانم و بین آن ها یک خط فاصله می کشم. تئاتر تنها در خدمت ادبیات نیست و این ها دو دنیای مختلف اند. این اصلی است که همیشه وجود داشته. کشورهایی که همیشه ادبیات غنی دارند، مانند ایران، تئاتر به شکل یک سنت در آمده؛ انگار بازیگران محکومند که ادبیات را نیز همراه با نمایش خود عرضه کنند. اما من مانند بسیاری از همکارانم فکر می کنم تئاتر باید زبان خودش را داشته باشد. پس تلاش کردم تا به زبانی برسم که نزدیک به زبان محاوره باشد.

اجرای این نمایش در ایران پیشنهاد خودتان بوده است؟

من از چند سال پیش سعی کردم بین تئاتر ایران و تئاتر روهر یک رابطه ی فرهنگی برقرار کنم. گروه روهر چندین بار به ایران آمد و ایران نیز به آلمان. این وحدت حالا وجود دارد و باید تقویت شود. اساس کار ما هم گفت و گوی فرهنگ هاست. بله، این پیشنهاد خودم بود که بخواهم این کار را در ایران به صحنه ببرم.

این گفت و گو ابتدا در شماره هفتم مجله هنر منتشر شده است.

+ نوشته شده در  81/08/25ساعت   توسط  

گفت و گو با گرالف ادزاردهابن؛ طراح صحنه ی تئاتر خانه برنارد آلبا

طراحی من مانند هایکوست

گفت و گو با گرالف ادزاردهابن

" خانه برنارد آلبا " به کارگردانی روبرتو چولی، پس از اجرا در جشنواره ی تئاتر فجر، در سالن اصلی تئاتر شهر به روی صحنه رفت. " گرالف ادزارد هابن" دوست و همکار قدیمی چولی، طراحی صحنه ی این تئاتر را بر عهده داشت. گفت و گوی کوتاه زیر به همین بهانه است.

شما و آقای چولی، سال هاست که با هم کار می کنید. طراحی هایتان در کارهای ایشان چگونه شکل می گیرند؟

بله؛ من و چولی در حدود سی و پنج سال است که با هم کار می کنیم. نزدیک به 120 نمایش را تا به امروز با هم به صحنه برده ایم. در تمام این مدت، چولی هرگز به من نگفته که این کار را بکن و این کار را نکن. اول فقط طرح صحنه داریم. بعد با او درباره ی آن حرف می زنم. خیلی چیزها بعد از آن طرح ابتدایی دوباره متولد می شوند. اولین طرحی که برای همین نمایش وجود داشت، طرح یک زندان بود؛ یک زندان به تمام معنی. اما خب، آن طرح تغییر کرد. مثل ریاضی می ماند و ساده کردن اعداد؛ به همین سادگی.

پس طرحتان از دل تمرین ها شکل گرفته و کامل شده؟

کاملا؛ حتی تا آخرین لحظات هم تغییراتی هست؛ که بیشترش هم به خاطر بازیگر است. بازیگر پادشاه صحنه است و هر تغییری ممکن است به خاطر او به وجود آید. آن چیزی را که شما در صحنه می بینید، یک دیوار فلزی است؛ که حالا زنگ زده و شکافی درونش وجود دارد. منتهی در جایی واقع شده که از زاویه دید ما بالاتر است. یعنی به عنوان تماشاگر ما می توانیم آسمان را هم ببینیم. اما برای بازیگران بر روی صحنه این امکان وجود ندارد و تنها وقتی می توانند آسمان را ببینند که از دیوار بالا بروند. در طول نمایش هم فقط یکبار این امکان وجود دارد. همین طور در صحنه درختی وجود دارد که رشد کرده و از میان آهن ها بیرون آمده است. تمامی این ها در طول تمرین و گفت و گو با چولی برایم شکل گرفتند.

درختی وارد خانه ی آلبا شده؛ اما با شاخه هایی خشک! استفاده از درخت به دلیل مذهبی آن بود یا وجه ی سبزینگی؟

این درخت، درخت انجیر است و همین جا در تهران پیدایش کردم. در کار یک طراح همیشه این عملکرد گشتن و پیدا کردن وجود دارد. این پروسه ای همیشگی است. در واقع من به یک اتفاق در زندگی اعتقادی ندارم و فکر می کنم که هر پیش آمدی یک دلیلی دارد. این هم بدون منطق نیست. استفاده از درخت هم همین طور است. اولین بار که درخت را دیدم از فرمش بسیار خوشم آمد. این ها حادثه نیست. درواقع درهم پیچیدگی های شاخه ها، بی نظمی در مقابل نظم است؛ چیزی که برای من مطرح بوده؛ فلسفه ی بی نظمی در مقابل نظم؛ مانند حرف بچه ای که در زمستان می گوید درخت چرا از چوب است. هر چند امیدواری وجود دارد که زمستان می رود و درخت هم سبز می شود.

طراحی ساده ی کار هم بر اساس همین فلسفه است؟

دقیقا؛ شما آدم هایی را در صحنه می بینید که امروزیند؛ انگار در همین ایران اتفاق افتاده. این ساده کار کردن طراحی هم سبک کاری من است. کلی فکر دارم؛ که تنها اسانس و عصاره ی آن ها را استفاده می کنم؛ که می شود طرح و طراحی های من. این جاست که شاید بتوانم بگویم طراحی هایم مانند شعر هایکوست.

این گفت و گو ابتدا در شماره اول هفته نامه ی نامه منتشر شده است.

+ نوشته شده در  81/05/08ساعت   توسط